190

وین راه یگانه راه بی برگشت

ره می‌سپریم همره امید

آگاه ز رنج و آشنا با درد

یک مرد اگر به خاک می‌افتد

بر می‌خیزد به جای او صد مرد

این است که کاروان نمی‌ماند

آری ز درون این شب تاریک

ای فردا من سوی تو می‌رانم

رنج است و درنگ نیست می‌تازم

مرگ است و شکست نیست می‌دانم

آبستن فتح ماست این پیکار

#شعر هوشنگ ابتهاج

189

چقدر دیر دیدم این کتاب تنهایی پرهیاهو رو از #بهومیل_هرابال :

سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این love story من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می‌کنم و خود را چنان با کلمات عجین کرده‌ام که دیگر به هیئت دانشنامه‌هایی درآمده‌ام که طی این سال‌ها سه تُنی از آن‌ها را خمیر کرده‌ام.

سبویی هستم پُر از آب زندگانی و مُردگانی، که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی‌دانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتاب‌هایم ناشی شده. اما فقط به این صورت است که توانسته‌ام هماهنگی‌ام را با خودم و جهان اطرافم در این سی و پنج ساله‌ی گذشته حفظ کنم. چون من وقتی چیزی می‌خوانم در واقع نمی‌خوانم. جمله‌ای زیبا را به دهان می‌اندازم و مثل آب نبات می‌مکم، یا مثل لیکوری می‌نوشم، تا آن که اندیشه، مثل الکل در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگ‌هایم جاری شود و به ریشه‌ی هر گلبول خونی برسد.

به طور متوسط در هر ماه دو تُن کتاب خمیر می‌کنم، ولی برای کسب قوت لازم به جهت اجرای این شغل شریف، طی سی و پنج سال گذشته آن‌قدر آبجو خورده‌ام که با آن می‌شد استخری به طول پنجاه متر با یک برکه‌ی پرورش ماهی را پر کرد. پس علی رغم اراده خودم دانش به هم رسانده‌ام و حالا می‌بینم که مغزم توده‌ای از اندیشه‌هاست که زیر پرس هیدرولیک بر هم فشرده شده، و سرم چراغ جادوی علاء الدین که موها بر آن سوخته است، و می‌دانم که زمانه‌ی زیباتری بود آن زمان که همه‌ی اندیشه‌ها در یاد آدمیان ضبط بود، و اگر کسی می‌خواست کتابی را خمیر کند، باید سر آدم‌ها را زیر پرس می‌گذاشت، ولی این کار فایده‌ای نمی‌داشت چون که افکار واقعی از بیرون حاصل می‌شوند و مثل ظرف سوپی که با خودمان به سر کار می‌بریم، آن‌ها را مدام به همراه داریم.

به عبارت دیگر تفتیش کننده‌های عقاید و افکار در سراس جهان، بیهوده کتاب‌ها را می‌سوزانند، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد، در کار سوختن فقط از آن خنده‌ای آرام شنیده می‌شود، چون که کتاب درست و حسابی به چیزی بالاتر و ورای خودش اشاره دارد.

[…]

سی و پنج سال است که دارم به تناوب دکمه‌ی سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار می‌دهم و همرا با آن سی و پنج سال هم است که دارم بی‌وقفه آبجو می‌خورم. نه آنکه از این کار خوشم بیاید. از میخواره‌ها بیزارم. می‌نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه می‌خوانم راه بیابم، چون که من وقتی چیزی می‌خوانم برای تفنن و وقت‌کشی یا بهتر خوابیدن نیست، منی که در سرزمینی زندگی می‌کنم که از پانزده نسل پیش به این سو بیسواد نداشته است، می‌نوشم تا آنچه می‌خوانم خواب را از چشم من بگیرد، که مرا به رعشه بیندازد، چون که با هگل در این عقیده همراهم که انسان شریف هرگز به اندازه کافی شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام کمال تبهکار نیست. اگر می‌توانستم بنویسم کتابی می‌نوشتم درباره‌ی بزرگترین لذات و بزرگ‌ترین اندوه‌های بشری. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته‌ام که آسمان به کلی از عاطفه بی‌بهره است.

نه آسمان عاطفه دارد و نه انسانِ اندیشه‌مند. نه این که انسان بخواهد که بی‌عاطفه باشد، ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است.

کتاب‌های نادر و ذی‌قیمت زیر دست‌های من در پرس هیدرولیکم جان می‌دهند و من نمی‌توانم جلو جریان و شتابشان را بگیرم. من چیزی جز قصاب رئوف نیستم.

187

جدیدا دیوونه‌ی حافظ شدم و چقدر غزل ۱۴ ام رو دوست دارم:

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم

گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

#حافظ

فکر می‌کنم شعر خوندن خیلی وابسته به حال و هوای آدمه، من قبلنا انقدر شعر نمی‌خوندم، الان سه ماهی هست که هر روز حافظ و بعضی شاعرای دیگه جا پیدا کردن توی روزمرگی‌هام.

186

گذشته زیباست چون آدمی هرگز احساسی را در لحظه حال درک نمی‌کند. آن احساس بعدها پر و بال می‌یابد. از این رو احساسی که در مورد گذشته داریم کامل است نه احساسات مربوط به زمان حال.

ویرجینیا ووولف | از مقدمه کتاب دختر تحصیل کرده نوشته‌ی تارا وستور

من بعضی وقتت خیلی قاطی گذشته می‌شم.

185

ویل دورانت توی کتاب درباره‌ی معنای زندگی، یه نامه می‌نویسه و می‌فرسته به شخصیت‌های بزرگ مثل نویسنده‌های بزرگ، دانشمندها، رهبرهایی مثل گاندی و توش یسری سوال پرسیده مثل اینکه مایه تسلی و خرسندی شما در زندگی چیه و چرا به کار و زندگی ادامه می‌دین یا نظرت درمورد دین چیه؟

جواب نامه‌ها جالبه و از همه بیشتر من از جواب اچ ال منکن که یک نویسنده‌اس خوشم اومد، نه اینکه با کل نامه‌اش موافق باشم ولی این تیکه رو دوست داشتم:

در پسربچگی، علاقه به واقعیت‌های دقیق داشتم. می‌خواستم شیمی‌دان بشوم ولی در عین حال پدر فقیرم سعی می‌کرد از من یک کاسب بسازد. بعضی وقت‌ها هم مثل هر آدم نسبتا فقیر دیگر، آرزو داشتم با کلاهبرداری‌هایی ساده، پول هنگفتی به چنگ بیاورم. ولی با همه این احوال، نویسنده شدم و تا پایان هم نویسنده خواهم ماند. درست مثل گاوی که همه عمرش شیر می‌دهد، گرچه نفع شخصی‌اش اقتضا می‌کند که شراب بدهد!

من خوش شانس‌تر از اکثر آدم‌ها بودم، چون از دوران کودکی قادر بوده‌ام زندگی خوبی داشته باشم و به دلخواه خودم کار کنم-یعنی کاری را برای هیچ آن‌هم با کمال میل انجام بدهم. حتی اگر هیچ پاداشی نداشت. معتقدم خیلی از آدم‌ها این قدر خوشبخت نیستند. میلیون‌ها انسان مجبورند زندگی‌شان را به شکل وظیفه‌ای که واقعا علاقه‌ای به آن ندارند، پیش برند. اما من زندگی خوشایند فوق‌العاده‌ای داشتم، با اینکه گرفتاری‌ها و مصیبت‌هایم کم نبود. چون در وسط آن گرفتاری‌ها و مصائب، باز از رضایتمندی بسیار زیادی که فعالیت آزاد در پی دارد، بهره‌مند می‌شدم. من بیشتر وقت‌ها کارهایی را که دلم می‌خواست انجام دادم.

اثرات احتمالی این کارها بر سایر افراد، خیلی کم نظرم را به خود جلب کرد، من برای خوشایند دیگران قلم نزدم و نشریه چاپ نکردم. بلکه برای دل خودم این کارها را کردم، درست مثل گاوی که شیر می‌دهد، نه برای سود لبنیاتی، بلکه برای رضایت خودش. دوست دارم فکر کنم که بیشتر ایده‌هایم درست و سالم بوده‌اند. ولی راستش برایم مهم نیست. دنیا ممکن است آن‌ها را بگیرد یا دست به آن‌ها نزند. در هر حال، من با آن‌ها خوش بوده‌ام.

184

دیدین انقدر میشینیم فکر می‌کنیم بعد خسته می‌شیم کلا اون کارو رها می‌کنیم یا اصلا به انجامش نمی‌رسه؟ ویل دورانت یه حرف قشنگی داره می‌گه:

عمل سالم‌تر از اندیشه است. چنان که اصطلاحی لاتین می‌گوید: قضیه با راه رفتن حل می‌شود. حتی پرسش‌های فلسفی را هم فقط با انجام کار می‌توان جواب داد. گوته می‌گوید هر اندیشه‌ای که به عمل منتهی نشود، مرض است.

محمود دولت آبادی رو بخاطر همین خصلتش خیلی دوست دارم چون همیشه احترام زیادی برای کار کردن می‌ذاره، توی یه مصاحبه می‌گفت بعد از زندان روحیه‌ام ریخته بود بهم رفتم پیش پدرم و گفتم ناخوشم، پدرم گفت کار کن، فقط کار.

با یکجا نشینی هیچ‌وقت خلاقیت بیرون نمی‌زنه.

183

کتاب کُلُنِل (the colonel) یعنی سرهنگ رو محمود دولت‌آبادی نوشت ولی هیچوقت مجوز چاپ توی تهران رو نگرفت. بخاطر همین فقط نسخه انگلیسی تایید شده توسط خود محمود دولت آبادی منتشر شد. بعدها از روی این ترجمه انگلیسی ترجمه فارسی زدن و دولت آبادی هم شکایت کرد و گفته که از متن هم میشه فهمید کلمات من نیست. اما کتاب درمورد انقلاب ایران به روایتی دیگره.

محمود دولت آبادی گفته که اگر اینو نمینوشتم سر از دیوونه خونه درمیاوردم چون سال ۱۳۶۲ فشار عجیبی به من اومده بود و من دچار من دچار حس های عجیب و غریبی شده بودم و منو واداشت تا بنشینم و بنویسم چون نویسنده چاره‌ای جز این نداره.

این ویدیو هم اونجاش جالب بود که دولت آبادی جدا از فروتنی که داره میگه:
بدترین نقال ادبیات خود نویسنده‌اس، من یک بار توی زندان این کار رو کردم دیگه نمی‌کنم چون چیزی که مکتوب می‌کنی یک امری است وقتی می‌خوای نقل کنی بی‌مزه می‌‌‌‌‌‌شه.

یک نفر هم به عباس معروفی زمانی گفته بود من دارم میرم امریکای لاتین و مارکز رو می‌بینم کاری نداری؟ معروفی هم گفته بود بپرس ازش داستان یعنی چی؟ مارکز هم جواب داده بود که داستان یک کرمه توی کله‌ی من که باید بیاد روی کاغذ. از اون به بعد هم عباس معروفی توی کلاس‌هاش میگه این کرم باید بیاد روی کاغذ اگر تعریفش کنین از بین می‌ره. خیلی‌ها می‌خوان فیلم بسازن هی تعریفش می‌کنن بعد دیگه نمیسازن چون خالی میشن.

https://www.youtube.com/watch?v=pkFaiDjO8-k

#محمود_دولت_آبادی

182

نور آزارم می‌دهد

گام که می‌زنم

گویی برهنه‌ام

میان این همه حقیقت پوش

مجسم کرده‌ام

مرگ شعر را در پای مجسمه شاعر

و باور کرده‌ام فاتحه شعر خوانده‌ست

وقتی تفسیرش نمره بخواهد

و فاتحه شعر

وقتی شریک شود

در بازیِ فاجعه بارِ نَرده و مَردُم!

از یاد برده‌ام شور شعر را

(بیشتر…)

181

اولین جرعه از لیوان علم باعث می‌شود شما یک آتئیست (خداناباور) شوید اما در تَه لیوان خدا منتظر شماست.

هایزنبرگ | فیزیک‌دان و برنده جایزه نوبل

فهرست