بهاری در زمستان

یک زمان فصل زمستان است ولی در تو بهاری رخ داده و جوانه‌ای سر درآورده است.

حال درونی‌ آدمیزاد زندگی‌کردن را سخت یا آسان می‌کند.

یک قدم

توی یک قدمی خط پایان بزرگترین اشتباهمم

کلی چیز یاد گرفتم ولی هزینه‌اش رو هم دادم

ناراحتم ولی در عین حال خوشحال، خوشحالم چون هزینه‌اش به بهای رد شدن از خودم تموم نشد.

Be strong

هیچ چیزی آسون نمی‌شه

تو داری قوی می‌شی

ورق روشن وقت

در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من

آب را با آسمان خوردم

لحظه‌های کوچک من خواب‌های نقره می‌دیدند

-سهراب سپهری

تمرین کردن

تمرین‌کردن مثل جاروکردن است. تنها این‌که یک‌بار انجامش داده‌ایم به این معنی نیست که کف‌زمین برای همیشه تمیز است. هر روز گرد و غباری در راه است. هر روز باید کف زمین را جارو بکشیم.

-هالیدی | دشمنی به نام خودپرستی

می‌گویند ناامیدی گناه کبیره است، گناه کبیره کرد‌ه‌ام، مجازاتش چیست؟ فکر می‌کنم مزاجاتش همان خودش است؛ آن چنان خسته که میل سخنم با هیچکس نباشد.

فرجی می‌خواهم، می‌گویند فرج به دست خودت رقم می‌خورد.

این دومین بار است که در زندگی‌ام می‌میرم.

تلاش می‌کنم، همین نیمچه تلاش‌ها را از سر می‌گیرم. دوست دارم تجربه کرده رفته باشم. نسیه زندگی‌کردن باب میل من نیست.

هویت

زمان گذشته، هویت آدمو می‌سازه و آینده، امید رو

پاس گل

بی‌رحمی یعنی کسایی که تو زندگی بهمون پاس گل دادن رو فراموش کنیم، چه گل شده باشه چه نشده باشه

آدم‌هایی که برای موفقیتت پله می‌شن آدم‌های بزرگی‌اند.

مذاکره

بهترین مذاکره‌کننده کسیه که بتونه توی مذاکره با خودش به نقطه‌ی رضایت برسه

بفهمه توی این مذاکره، در هر حالت توپ توی زمین خودشه، گل به خودی نزنه

تشکیل خانواده

بهش می‌گم لیدی گاگا توی برنامه‌ی jimi kimmel بود، بحث کشیده شد به سوشال مدیا، لیدی با اون همه جوادی بازیش گفت social media is the toilet of internet

با چشاش گرد کرده داد می‌زنه درست صحبت کن، ما توی همین تویلت که می‌گی خانواده تشکیل دادیم، اسم بچه‌هامون رو هم انتخاب کردیم.

بابا، کیپ‌کالم؛ مگه کافه یا پیاده‌روی کف‌خیابون چشه که اونجا خانواده تشکیل دادین؟ دیگه انقدر؟

سه کلمه‌ی خیلی عجیب

وقتی کلمه‌ی آینده را بر زبان می‌آورم،

بخش اول کلمه، دیگر متعلق به گذشته است.

وقتی کلمه‌ی سکوت را بر زبان می‌آورم،

آن را می‌شکنم.

وقتی کلمه‌ی هیچ را بر زبان می‌آورم،

چیزی می‌سازم که دیگر در نبودن، جای نمی‌گیرد.

ویسواوا شیمبورسکا

دشمن

شب قدر، از ته دل داد زدم خدایا پول، sms اومد از بانک مسکن که برنده‌ی ۲۰تومن شدین.

۲۰تومن دیگه هم گذاشتم روش رفتم بستنی سنتی بخرم، شیرینی فروشه گفت عموجان چی شده دیگه نمیای بستنی‌هاتو ببری؟

وقتی بستنی شده ۴۰ تومن تو دیگه عمو نیستی، دشمنی 😐

دراکاریس

پر رو بودن

یکی بهم توصیه کرد که یکم پرو بودن رو تمرین کنم.

تصویر لطیفی که ازم داشت رو دوست دارم. دوست داشتم اون تصویره بودم.

شانس یه روز خوب

Lose your wallet full of credit cards and you will have a chance to have a great day

کیف پول پر از کارت اعتباری‌تون رو گم کنین، شانس داشتن یه روز عالی رو خواهید داشت

نسیم طالب

مشکل پول

مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست.

-ریتا دونپورت

یادِ حرف فامیل دور افتادم:

اينايی كه ميگن پول خوشبختي نمياره. آقا بيايد و منو بدبخت كنيد. اينقدر بهم پول بديد تا به خاك سياه بشينم. نامردم اگه اعتراضي كنم.

بدونِ ترس

بدونِ ترس می‌نویسم

این دیوانگی، انتخابی است.

تائوت

شناخت دیگران هوش و آگاهی است، شناخت خود، خرد ناب است.

تسلط بر دیگران قدرت است، تسلط بر خود، قدرت حقیقی است.

اگر باور داشته باشید که به اندازه‌ی کافی دارید، ثروتمند واقعی هستید.

اگر در مرکز باقی بمانید و با تمام وجود مرگ را به یاد داشته باشید، بقای جاودان می‌یابید.

-تائوت چینگ | لائوتزو

حالا سعی می‌کنم این معمولی‌ها را بشناسم

به تنهایی عادت کرده‌ام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناخته‌ام. انگار وضع دیگری نمی‌تواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دست یافتنی. نه. چیزهای دم دست. حالا سعی می‌کنم این معمولی‌ها را بشناسم. از نو بشناسم. باز بشناسم. به قاشق فکر می‌کنم. به انگشت. به یک میخ معمولی. و به پنجره. به همه‌ی آن‌ها دست می‌زنم. آن‌ها را لمس می‌کنم. سعی می‌کنم بروم توی این چیزها، و بعد از تویشان بیایم بیرون. بعد، سعی می‌کنم، با یک مداد، مداد معمولی، روی یک تکه کاغذ، کاغذ معمولی، مثلا، توی میخ را برای خودم، فقط برای خودم، نقاشی کنم. چیزهایی را که از توی میخ یا قاشق یاد گرفته‌ام سعی می‌کنم بیاورم روی کاغذ. برای قاشق طرح لباس فکر نمی‌کنم. میخ و قاشق لباس نمیخواهند. حس انفجار یا این طور چیزها ندارم.

 

-شب‌یک شب‌دو | بهمن فرسی

 

مطمئنا یکی از بهترین رمان‌هایی که خوندم

تکیه‌کردن

بهترین نصیحتم برای نوجوان پانزده‌ساله‌ای که در یک مدرسۀ قدیمی در مکزیک، هند یا آلاباما گیر کرده است این است: زیاد به بزرگسالان تکیه نکن. اکثراً نیّت خیر دارند، اما دنیا را نمی‌فهمند. در گذشته، پیروی از بزرگسالان تصمیم درستی بود چون دنیا را نسبتا خوب می‌شناختند و تغییرات دنیا کُند بود. اما قرن بیست‌ویکم قرار است متفاوت باشد. به‌خاطر سرعت روزافزون تغییرات، هیچ‌وقت نمی‌فهمید که حرف بزرگسالان یک حکمت ازلی و ابدی است یا یک سوگیری منسوخ‌شده.

-یواال نوح‌هراری

ظاهرا ترجمان کاملش رو گذاشته