الویت

الویت وقتی بشه اولویت ها یعنی دیگه هیچی مهم نیست. هر چه بادا باد

یه جمله

-یه جمله وقتی نا امیدی می‌تونه آرومت کنه چیه؟

+یکی بگه بستنی تو یخچاله 😐

ذوق کور شده

برای دیدن خونه ی جدید، با ذوق و شوق دویدم گفتم: بابا بابا این اتاق من

برگشت گفت: مگه تو هم میای؟

😐

همش اینایی که سر چهار راه وایمیسن برای بچه‌ها کمک جمع میکنن برام آشنان

کتاب

-خسته نمی‌شی کتاب می‌خونی؟

+ادما عادت می‌کنن

-به چی؟

-به هر چی. عادت می‌کنن واقعیت ر‌و یجور دیگه ببینن. یسری هم کلا عادت می‌کنن نبینن

+تکلیف کتاب چی می‌شه؟

-یه وقتایی مسکنه یه وقتایی درد، عینک‌های زیادی به آدم میده تا واقعیت رو همونجور که هست ببینه. زندگی‌های مختلفی رو می‌تونه زندگی کنه. حالا یه سوال، حالت به هم نمی‌خوره همش یه زندگی؟ همش اتفاقای روزمره؟ برات مهم نیست ببینی آدم بزرگا چی می‌گن؟

Error 404

There is no asab

حس مالکیت

دن اریلی می‌فرماد:

حس مالکیت صرفاً به دارایی‌های فیزیکی محدود نیست؛ بلکه در مورد نگرش‌ها و دیدگاه‌ها نیز وجود دارد.
وقتی شما مالکیت ایده‌ای را می‌پذیرید (خواه در سیاست و خواه در ورزش)، آن را بیش از آن‌چه که باید، دوست خواهید داشت؛
و برایش بیش از آن‌چه که باید، ارزش قائل خواهید شد.
و از دست دادن آن – مثل هر دارایی فیزیکی دیگر – برایتان سخت خواهد بود.

این‌رو متمم امروز گذاشته بود، صفحه‌ی اول کرومم به متمم باز می‌شه انقدر که خوبن. دن اریلی رو هم از پرسش و پاسخ‌هاش توی وبلاگش می‎شناسم. به یکسری سوالا جواب می‌ده که آدم می‌ره تو فکر. این حس مالکیت هم از اون حرف‌ها بود که می‌شه ساعت‌ها براش حرف زد. فکر می‌کنم همین حسِ مالکیته که ارزشِ یه چیز رو نشون میده. نه اون سندی که به اسم میزنن. مثل ازدواج، خرید خونه و غیره. آدم یه پست می‌نویسه، بهش حس مالکیت داره، براش ارزش داره چه برسه به چیزهای دیگه. بعضی ایده‌ها، حرف‌ها اگرچه سند فیزیکیِ مالکیت ندارن ولی اون حسِ مالکیت صاحبشه که براش ارزشمنده.

بچه مردم

خیلی دوست داشتم “بچه‌ی مردم” باشم ولی هیچوقت موقعیتش پیش نیومد

نیوتن و سیبش

نیوتون هرگز با سقوط سیب شگفت‌زده نشد. سقوط کردن برای او عادی بود. آنچه نیوتون را شگفت زده کرد، سقوط نکردن ماه بود. اینکه چرا ماه، مثل سیب سقوط نمیکند. در پاسخ به این سوال، گرانش را کشف کرد و دید که ماه هم، دائماً در یک حرکت دورانی به دور زمین، در حال سقوط است. اما مردم، نهایتاً داستانی که را دوست داشتند ساختند و روایت کردند و بر همان اساس هم فکر میکنند. آنها هنوز هم، با دیدن موجودات زنده شگفت زده میشوند. اما هرگز نمیپرسند: چرا فکر میکنیم اینترنت، شبکه‌های اجتماعی، سازمان، کشور و فرهنگ، زنده نیستند؟

محمدرضا شعبانعلی | مقدمه‌ای بر سیستم‌های پیچیده

از اون کتابایی بود که بعد از خوندنش دیدم کلا عوض شد، از همونا که میگن آدم قبلش با بعدش فرق داره. ازونا که می‌شه روش برچسب before و after زد

کتابخونه

library is not an ego-boosting appendage but a research tool. Read books are far less valuable than unread ones. The library should contain as much of what you do not know as your financial means, mortgage rates, and the currently tight real-estate market allow you to put there. You will accumulate more knowledge and more books as you grow older, and the growing number of unread books on the shelves will look at you menacingly. Indeed, the more you know, the larger the rows of unread books

کتابخانه شخصی ابزار پژوهش است نه زائده‌ای برای ارضای حس خودنمایی. ارزش کتاب‌های خوانده شده بسی کمتر از ارزش کتاب‌های نخوانده است. کتابخانه باید تا جایی که وضع مالی و وام مسکن، و در حال حاضر بازار فشردۀ ملک اجازه می‌دهد پر از کتاب‌هایی باشد حاوی چیزهایی که نمی‌دانید. هرچه سن بالاتر می‌رود دانش ما بیشتر می‌شود و کتاب‌های بیشتری گرد می‌آیند، و شمار فزاینده‌ای از کتاب‌های نخوانده در قفسه‌ها، ما را با نگاهی تهدیدآمیز، می‌نگرند. در واقع هر چه بیشتر بدانید قفسه‌ی کتاب‌های ناخوانده بزرگ‌تر می‌شود.

نسیم طالب در کتابِ تاثیرگذار «قوی سیاه» با ترجمه‌ی دکتر محجوب

انقدر این کتابو دوست دارم که یه بار از روش نوشتم، هر بار هم می‌خونم تازه می‌فهمم چی می‌گه. آدم انقدر با سواد می‌شه؟؟

 

جای موفقیت به پیشرفت فکر کنیم

If your metric for the value “success by worldly standards” is “Buy a house and a nice car,” and you spend twenty years working your ass off to achieve it, once it’s achieved the metric has nothing left to give you. Then say hello to your midlife crisis, because the problem that drove you your entire adult life was just taken away from you. There are no other opportunities to keep growing and improving, and yet it’s growth that generates happiness, not a long list of arbitrary achievements

اگر معیار شما برای ارزشِ «موفقیت در استانداردهای جهانی» این باشد که «یک خانه و یک خودروی خوب بخرید» و برای رسیدن به این هدف، بیست‌وپنج سال از عمر خود را صرف کنید، وقتی این‌ها را به دست آوردید، این معیار، دیگر چیزی برای ارایه به شما ندارد. آن وقت، بحران میان‌سالی سراغ شما خواهد آمد؛ زیرا مشکلی که به تمام زندگی شما جهت داده بود، اکنون از بین رفته، و فرصت دیگری برای رشد و پیشرفت باقی نمانده است. چیزی که باعث خوشبختی می‌شود، رشد است نه یک فهرست دلبخواهی از موفقیت‌ها.

مارک منسون

خط آخرشو خیلی دوست داشتم: “چیزی که باعث خوشبختی می‌شود، رشد است نه یک فهرست دلبخواهی از موفقیت‌ها” و منو یاد این میندازه که مزه رشد و رضایت خیلی بیشتر از موفقیته

آدم‌وار

Now that we have learned to fly the air like birds, swim under water like fish, we lack one thing—to learn to live on earth as human beings

George Bernard Shaw

حالا که  یاد گرفته‌ایم در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم، فقط یک چیز باقى مانده یاد بگیریم؛اینکه مثل یک آدم روى زمین زندگى کنیم

به نیمه‌کاره‌ها استادیم

علت اینکه دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده این است که همه کارشان را نیمه‌کاره انجام می‌دهند، افکارشان را نیمه‌کاره بیان می‌کنند، و گناهکار بودن یا پرهیزکار بودنشان هم نیمه‌کاره‌ است.

خداوند از نیمه شیطان، بسیار بیش از شیطان تمام عیار، نفرت دارد!

نیکوس کازانتزاکیس

نصف خدا، نصف خرما

تندیس سنگی

ما بر یک بلندی هستیم. سر تو به زانوی من است‌ باران می‌آید. بعد برف می‌آید. باد می‌آید. آفتاب است. ابر می‌شود‌. غروب است.شب است.

ما تدریجا رنگ می‌بازیم، گوهر می‌بازیم، و سنگ می‌شویم. تندیس سنگی ما بر بلندی می‌ماند. و کلمات تو مانند پیکان‌های گل قاصد، تک‌تک، بر آسمان این تصویر رها می‌شوند، می‌گذرند و به اقیانوس خاموش نیستی می‌ریزند.

باور کن، من حس می‌کردم که این حال با طبیعت جور نیست و ادامه نمی‌یابد. تو آن‌قدر بالاتر بودی، و من هربار که پیش تو بودم آن‌قدر خودم را هیچ‌تر می‌دیدم.

شب‌یک، شب‌دو | بهمن فرسی

تا الان 11بار خوندمش

قومِ مبتلا

به قومی مبتلا شدیم که فکر می‌کنند خدا جز آن‌ها کسی دیگر را هدایت نکرده است.

ناشناس

دوست داشتم توی دنیایی زندگی می‌کردم که آدما دین همو از هم نپرسن. همون انسانیتم آرزوست و این صوبتا

سکــــــــــــوت

«هم کلامی» یک نیاز اجتماعی حیاتی برای انسان است، حیاتی‌تر از آن اما شاید «هم سکوتی» باشد.

داشتن دوست یا دوستانی که، بتوانی ساعت‌ها کنار آن‌ها بنشینی.

بودن روحی دیگر را کنار خود احساس کنی، بی آنکه نیاز داشته باشی، تفاهم سکوت را به سوء تفاهم کلام، آلوده کنی.

محمدرضا شعبانعلی

یه جین از این دوستا آدم باید توی زندگیش داشته باشه. موقع خوندن کتاب بیشتر همچین حسی دارم! می‌دونم باید برم آزمایش بدم.

ولی گوش‌کردن به سکوت، از اون حس‌های لذت‌بخشه. یاد بگیریمش.

آدم کشی

این بهره‌نگرفتن از آن چیزی که آدم را از آفریده‌های دیگر ممتاز می‌دارد تنها کفران نعمت نیست. بدتر، این از بین‌بردن ممیزۀ آدمی است. از بین‌بردن ممیزۀ آدمی تنها سقوط تا سطح پست آفریده‌های دیگر نیست، این آدم‌کشی است- اگر آدمی خودت باشی. خود کشتن است. تبدیل انسان به غیرانسان است.

نامه به سیمین | ابراهیم گلستان

زنده‌ای؟ زندگی می‌کنی؟

حافظه پُر کُن

مهم‌ترین سوال را کمتر مطرح‌ می‌کنیم: «آیا او بهتر و حکیم‌تر شده است؟» ما باید به دنبال درک بهترین چیز و نه دانستن بیشترین چیزها باشیم. ما صرفا حافظه پر می‌کنیم.

آلن دوباتن | تسلی‌بخشی‌های فلسفه

مثل چاقی ذهن می‌مونه، از اونا که به هیچ دردی نمی‌خوره

هنر نتیجه‌گرفتن

یکی می‌گفت: برای رشد شغلی چه کنم؟

گفتم زبان انگلیسی یاد بگیر.

گفت دیگر چه کنم؟ گفتم: ببین! همین یک کار باید بتواند درآمد ماهیانه‌ی تو را از این یکی دو میلیون، به ده پانزده میلیون برساند. اگر نرساند، به نظرم دنبال “دیگه چی” نرو. چون از بعدی هم نتیجه نمی‌گیری و اصلاً‌ “هنر نتیجه گرفتن از داشته‌ها” را نمی‌دانی. اگر رساند، بیا و دنبال “دیگه چی” بگرد.

محمدرضا شعبانعلی

این هنر نتیجه‌گرفتن رفته رو مخ من. چقدر کارا کردم که به نتیجه نرسید یا یکسری‌ها هم موند بعدا به نتیجه رسید. یاد این حرف افتادم که نمی‌دونم از کیه: خدایا، به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می‌خوای بدی، دادی بعدا می‌خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می‌گیری، پس گرفتی بعدا می‌خوای بدی، اگه می‌خواستی بدی و فکر کردم که دادی ولی ندادی….شکرررر

اعتبار مگه الکیه؟

دنیای تکنولوژی به تدریج این ذهنیت را در ما ایجاد می‌کند که نه تنها کمیت مهم است، بلکه به نوعی می‌تواند نشانه‌ای از کیفیت هم باشد.

چنانکه مطلبی که لایک بیشتری گرفته، یا بیشتر بازنشر شده، مطلب موفق‌تری محسوب می‌شود.

ما فراموش می‌کنیم که یک حرف سطحی هرگز نمی‌تواند به اندازه‌ی یک حرف عمیق، تغییر موثر ایجاد کند؛ ولو آنکه تایید میلیون‌ها نفر نیز در زیر آن ثبت شده باشد.

یارون لنیر

بیکن هم دو نوع اعتبار رو قبول نداشت و اعتقاد داشت اینا اعتبارهای کاذب‌اند:

یکی اعتبار ناشی از گوینده، یکی اعتبار ناشی از باور اکثریت. میگه اگر جهان هم به یک حرف باور داشته باشن اما روش علمی و منطقی برای رسیدن به اون حرف وجود نداشته باشه، اون حرف می تونه نادرست باشه.

این کلمه‌ی “می‌تونه” به شخصه برام جالب بود چون اکثر نقل‌وقول‌هایی که فلاسفه اینستاگرام توی این حوزه مطرح می‌کنند یه قطعیتی داره که جای هیچ شکی رو نمی‌ذاره.

بیکن کسی بود که خیلی به “روش” برای اثبات‌ها و ردها ارزش قائل می‌شد.

از اون دانشمندهایی بوده که زندگی جالبی هم داشته؛ مهردار سلطنتی (انگلیس) بود، یه مدت اوضاع مملکت خراب می‌شه و اینم مثل هزارتا ادم دیگه توی اون زمان رشوه می‌گرفت. بعد هم پاش کشیده می‌شه به دادگاه و به فساد مالی محکوم می‌شه. می‌ره خونه می‌شینه و رویای جوونیش رو‌ دنبال می‌کنه. یه پروژه به اسم نوسازی بزرگ تعریف می‌کنه که پایه‌های علم رو عوض می‌کنه، تصمیم می‌گیره توی ۶ جلد همه چیز که برای نوسازی بشر لازم بوده بگه. خودشم می‌دونست تا آخر عمرش این پروژه جمع نمی‌شه ولی کلا دانشمندها اینجور کارهای بزرگ رو یه مسیر می‌دونن نه یه مقصد. شروعش می‌کنن و‌ می‌گن تا هرجا که عمرم قد داد میرم جلو و ثبت می‌کنم یافته‌هامو.

من بیکن رو با کتاب ارغنون اش آشنا شدم و وقتی گشتم و دیدم چه کارایی کرده‌ و زندگیش چجوری بوده برام جذاب‌تر شد.

آقای شعبانعلی هم توی کتاب مقدمه‌ای بر نظریه‌ی پیچیدگی خیلی قشنگ ازش صحبت می‌کنه و داستان زندگیش رو می‌گه.