مولانا

اگر دل نباشد کعبه به چه کار آید؟

مولانا

بازی

بازی را عوض می‌کنی

و خود را از طنابی می‌آویزی

که سال‌ها پیش بر آن تاب خورده‌ای

ما

تکرار تکه‌های همیم

مثل تو پسرم که تاب می‌خوری

مثل من

که تو را تاب می‌دهم

تا طناب را فراموش کنم

گروس عبدالملکیان

#شعر

مخ تعطیل

همه‌ی اتفاقا و کارهای کرده و نکرده، موفقیت‌ها و حسرت‌ها می‌گذرن قبول، ولی تهش آدم خودش می‌مونه و مدل ذهنی که از پس این اتفاقا براش مونده و ساخته.

شلوغ

انقدر فشار ذهنی رومه که امروز پله برقی‌های مترو ولیعصر رو داشتم برعکس می‌رفتم. فکر می‌کنم مثل فیلم inception تو لایه‌های خواب مختلف هستم و بالاخره بیدار می‌شم و واقعیت رو می‌بینم 😐

دوست دارم خواب بعدیم صاف منو از این شلوغی و ۱۸ساعت کار پرت کنه یهو کنار ساحل که یالمه بستنی و کتابم دستم باشه

آقا معلم

انسانها در مورد موتور یک ساعت مکانیکی می‌فهمند که ما قطعه‌ی کوچک و قطعه‌ی بزرگ داریم. اما قطعه‌ی بیشتر مهم و قطعه‌ی کمتر مهم نداریم. مهم نیست کوچک ترین چرخ‌دنده‌ی ساعت خراب شود یا بزرگترین عقربه‌ی آن. به هر حال دیگر ساعتی وجود ندارد. اما نمی‌دانم چرا در عالم هستی این نگاه را نداریم. چرا فکر نمی‌کنیم که در اکو سیستم بزرگ هستی، یک موش به همان‌ اندازه می‌تواند مهم باشد که یک آدم. یک سگ به همان اندازه می‌تواند ارزشمند باشد که یک سوسک. یک درخت به همان اندازه برای بشریت مفید است که یک مادر.

محمدرضا شعبانعلی

آشنا

نویدبخش‌ترین ایده‌ها با بدیع‌بودن آغاز می‌شوند و سپس عنصری از آشنایی به این بدیع‌بودن اضافه می‌شود که اثر مواجه‌ی صرف را تقویت می‌کند. به طور میانگین، پس از نقطه‌ی آغازِ بدیع، نوعی آشنایی تزریق می‌شود و ایده‌هایی به بار می‌آیند که بدون قربانی‌کردن قوه‌ی آفرینشگری، ۱۴درصد عملی‌ترند.

آدام گرانت

می‌فرماد یه چیز خیلی جدید، برای اینکه طرفدار پیدا کنه و مردم بشناسنش نمی‌تونه از صفرِ صفر، جدید باشه؛ مجبوری یه چیز آشنا قاطیش کنی تا درک بشه. بازاریاب‌ها یا هرکسی که قراره ایده‌تون رو بفروشن مجبورن یه چیز آشنا توش پیدا کنن. درست مثل ایده‌ی ساختن کارتون شیرشاه که یکم هملت قاطیش کردن.

رقیب، تغییر

چه بخوایم چه نخوایم تغییر توی سن پایین “راحت‌تره” و هر آدمی هم نسبت آینده‌ی خودش سن کمتری داره، پس بهتره اگر تغییری ضروری مثل عوض‌کردن شغل، شروع یه کاری (مثل نوشتن) توی فکرش هست رو زودتر شروع کنه بهتره.

ما توی جامعمون بیشتر موفقیت‌ها بخاطر این نبوده که طرف آدم خفنی بوده به دستش آورده، بیشتر بخاطر تنبلی خیلی از آدمای دیگه بوده. اصلا بحثم پایین‌آوردن ارزش کار اون‌ها نیست اما رقابت‌هایی که توی هر بازاری هست داره اینو نشون می‌ده. حتی خیلی از حوزه‌ها هنوز رقیب قدر ندارن!

ازدواج می‌کنم

-بابا می‌خوام ازدواج کنم

+بالاخره فهمیدی ازدواج طبیعت انسانه؟ کدوم شیر پاک‌خورده‌ای حرفاش روت اثر کرده؟

-نه، نفهمیدم

+پس چی؟

-می‌خوام توی یه خونه‌ای زندگی کنم که بذارن گربه نگه دارم 😐 برای کنار اومدن با مامان توی این قضیه، راه دیگه‌ای نمونده.

کار

تبدیل‌شدن به مهره‌ی حیاتی در واقع از لحاظ مالی بهترین تصمیمی است که می‌توانید بگیرید.

ست‌گادین

چه تنها

گفتم دیگه؟

یکی از نزدیک‌ترین دوستام داره ازدواج می‌کنه؛ اون یکی دوستمم از ایران رفته. خلاصه که حسابی تنها می‌شم و برای همین به یِک یِک‌تون دارم نظر پیدا می‌کنم 😐

چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم‌ها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند

توی شازده کوچولو، شازده از روباه در مورد اهلی‌کردن می‌پرسه و می‌گه اهلی کردن یعنی چی؟ جواب روباهه این بود:

اهلی‌کردن چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی علاقه ایجاد کردن.

-علاقه ایجاد کردن؟

روباه: البته، تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسر بچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم، تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.

شازده کوچولو: کم‌کم دارم می‌فهمم… گلی هست… و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است…

روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه‌جور چیز می‌شود دید.

[…]

روباه: زندگی من یک‌نواخت است. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم و آدم‌ها مرا. تمام مرغ‌ها به هم شبیهند و تمام آدم‌ها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهند برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بی‌فایده‌ای است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و انی جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آن وثت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد در گندم‌زار دوست خواهم داشت.

[…]

هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدم‌ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آن‌ها چیزهای حاضر و آماده را از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم‌ها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!

من و دوستم

با دوستم بودم، بعد مدت‌ها تلاش و سر و کله‌زدن، درآمدش ده‌برابر شده بود و بهش تبریک گفتم و داشتم می‌گفتم پول با ثروت، حداقل برای من فرق داره و تو یه آدم ثروت‌مندی و با مهارت‌هایی که داری بیشتر از اینارو هم در میاری و پول برات می‌شه جزئی از حاشیه‌ها. یهو بعد این‌همه بحث گفت دلم هوس فلافل کرده، فهمیدم گرما زیاد به مغزم فشار آورده و این حرفارو زدم. به این نتیجه رسیدم که روحمون فقیره 😐 دست خودمون نیست.

تلاش

خیلی وقتا خستگی از کار کردن نیست، از کاری نکردنه.

بهاری در زمستان

یک زمان فصل زمستان است ولی در تو بهاری رخ داده و جوانه‌ای سر درآورده است.

حال درونی‌ آدمیزاد زندگی‌کردن را سخت یا آسان می‌کند.

یک قدم

توی یک قدمی خط پایان بزرگترین اشتباهمم

کلی چیز یاد گرفتم ولی هزینه‌اش رو هم دادم

ناراحتم ولی در عین حال خوشحال، خوشحالم چون هزینه‌اش به بهای رد شدن از خودم تموم نشد.

Be strong

هیچ چیزی آسون نمی‌شه

تو داری قوی می‌شی

ورق روشن وقت

در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من

آب را با آسمان خوردم

لحظه‌های کوچک من خواب‌های نقره می‌دیدند

-سهراب سپهری

تمرین کردن

تمرین‌کردن مثل جاروکردن است. تنها این‌که یک‌بار انجامش داده‌ایم به این معنی نیست که کف‌زمین برای همیشه تمیز است. هر روز گرد و غباری در راه است. هر روز باید کف زمین را جارو بکشیم.

-هالیدی | دشمنی به نام خودپرستی

می‌گویند ناامیدی گناه کبیره است، گناه کبیره کرد‌ه‌ام، مجازاتش چیست؟ فکر می‌کنم مزاجاتش همان خودش است؛ آن چنان خسته که میل سخنم با هیچکس نباشد.

فرجی می‌خواهم، می‌گویند فرج به دست خودت رقم می‌خورد.

این دومین بار است که در زندگی‌ام می‌میرم.

تلاش می‌کنم، همین نیمچه تلاش‌ها را از سر می‌گیرم. دوست دارم تجربه کرده رفته باشم. نسیه زندگی‌کردن باب میل من نیست.