فرهنگ ارثی است از خلاصه و تقطیر تجربههایی که هر نسلی به دست آورده است. این است معنی تداوم انسانی، نه آنچه در حدود تن محدود میماند. هر کس به سهم خود باید آنرا بگذارد برای بعدیها. کوتاهی و بلندی و چاقی و لاغریمان، دنداندرد و پای لنگ و کلهی بیمومان، یا آن «سپید سیم ردهها» و چشمهای شهلامان_ یا «باباقوری» و «آب پلچوکی»_ تمام خاک خواهد شد، مطرح نخواهد بود. انسانبودنهامان اگر که انسانیم از اندیشههامان است، در اندیشههامان است، در برداشتهامان به ماخد انسانی از زمانهمان و خصلت و اعمال همزمانههای دور یا نزدیک. اینها را گاهی روشن نمیبینی، یا نمیبینی گاهی از ضرب عادت، گاهی از پشت عاطفه، گاهی از بس که نزدیکی، گاهی هم از این هر سه تا با هم. جزئیات نزدیکت است اما جا برای دیدن مجموعه نیست، جا برای اندکی عقبرفتن تا بهتر تمام را به یک نگاه ببینی. اما در مجموعه است که تصویر را با ربط بین اجزایش میتوانی دید. وقتی که توی کوچههای تنگ شهر میگردی حد نگاه تو، سد نگاه تو دیوارهای نزدیکاند. از پیچهای کوچه جز جزیی از کوچه هیچ نمیبینی، طرح شهر را که دیگر هیچ. اما برو تا بالای گلدسته، یا روی تپهها و کوههای مجاور یا، بهتر، از هواپیما نگاه بیانداز، از نقطهیی فراتر از آن راهِ تنگ پیچدرپیچ، از ارتفاعی فراخور چشمانداز، از یک دیدگاه مسلط_ آنوقت ربط میان کوچهها و ساختمانها را بهتر، دقیقتر، مشخص در ذهن ضبط میکنی و میسنجی.
زمانه کوه مسلط به شهر یادهان است، با این شرط که بالای آن باشی، که چشم بسته نباشد به پردهی عواطف و عادت؛ یا از پشت شیشههای رنگی عینک نگاه نیاندازی_ عینکهای بستگیهایت، پیشداوریهایت.
جلمهبندیاش قشنگ نیست؟ بعد خوندن اینجور متنها یه لیوان چایی میچسبه و یک پنجره بارون خورده. مگه همش عاشقا باید زل بزنن به پنجرهی بارون خورده؟ وقتی متنی میخونم که نویسندهاش وقت گذاشته، از تجربش گذاشته و خوب نوشته، دوست دارم همهجا سکوت باشه. اینجور متنا ارزش فکر کردن دارن.


