یه کسبوکار توی یه صنعت عجیب و غریب شروع کردم و من رو به جاهای جالب برد و اجازه داد تا آدمای جالبی رو ببینم. سراسر جهان رو رفتم، توی بیشتر از 50تا کشور، وقت گذروندم. چندتا زبان یاد گرفتم. از آدمای ثروتمند و پولدار تا فقیر و ضعیف، کشورهای جهان اول و جهان سوم، دیدم و باهاشون بودم.
چیزی که فهمیدم این بوده که چشمانداز همهی مردم اساسا یکیه. هر کسی وقتشو صرف نگرانی در مورد شغلش، پولش، غذاش، خانوادش میکنه حتی آدمای پولدار و غنی که خوب میخورن. هر کس دوست داره باحال به نظر بیاد و مهم باشه، حتی آدمایی که باحال و مهم هستن. همه به جایی که ازش اومدن افتخار میکنن. همه از اینکه دچار بلا بشن یا دردسر براشون پیش بیاد، زَهره تَرَک میشن صرفنظر از اینکه چقدر موفق هستن. اضطراب و ناامنی دارن. همه دوستاشون و خانوادشون رو دوست دارن حتی اگر بیشترین اذیت رو بهشون کرده باشن.
آدما به طور کلی، شبیه همن. فقط جزئیات قاطیشون شده. این وطن، اون وطن، این دولتِ خرابشده، اون دولت خرابشده. این مذهب، اون مذهب. خیلی از تفاوتهای قابل توجهی که ماها با هم داریم، تصادفی بر اساس موقعیت جغرافیایی و تاریخی هستن. ظاهریان. خمیرمایه یا بنیاد آدما یکیه فقط طعمهای فرهنگی مختلفی دورشون رو گرفته.
یادگرفتم مردم رو از اینکه کی هستن قضاوت نکنم. از این قضاوت کنم که چیکار کردن. خیلی از افراد مهربون و به شدت بخشنده رو دیدم که اساسا باهام مهربون نبودن. بعضی از آدمای اذیتکننده و ناسالمی بودن که هیچ مشکلی برای من نداشتن. دنیا همه نوعی رو میسازه. و نمیدونین با یکی چجوری رفتار کنین تا وقتی که باهاش زمان کافی رو نگذرونده باشید و بفهمید و ببینید چیکار دارن میکنن. با آدما نسبت به چیزی که به نظر میان، اینکه از کجا اومدن یا نژاد و جنسیتشون چیه نمیشه رفتار کرد.
-مارک منسون


