به تنهایی عادت کردهام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناختهام. انگار وضع دیگری نمیتواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دست یافتنی. نه. چیزهای دم دست. حالا سعی میکنم این معمولیها را بشناسم. از نو بشناسم. باز بشناسم. به قاشق فکر میکنم. به انگشت. به یک میخ معمولی. و به پنجره. به همهی آنها دست میزنم. آنها را لمس میکنم. سعی میکنم بروم توی این چیزها، و بعد از تویشان بیایم بیرون. بعد، سعی میکنم، با یک مداد، مداد معمولی، روی یک تکه کاغذ، کاغذ معمولی، مثلا، توی میخ را برای خودم، فقط برای خودم، نقاشی کنم. چیزهایی را که از توی میخ یا قاشق یاد گرفتهام سعی میکنم بیاورم روی کاغذ. برای قاشق طرح لباس فکر نمیکنم. میخ و قاشق لباس نمیخواهند. حس انفجار یا این طور چیزها ندارم.
-شبیک شبدو | بهمن فرسی
مطمئنا یکی از بهترین رمانهایی که خوندم


