بسیارند کسانی که همیشه از خود یا دیگران میپرسند ما چرا نمیتوانیم همچون نویسندگان بزرگ بنویسیم. برخی از ایشان را اینگونه میتوان پاسخ گفت: چون حرفی برای گفتن نداری؛ وگرنه، نمیتوانستی که ننویسی. گوی و میدان، چابکسوار میخواهد. زبان گویا و قلم توانا، نمایندگان ذهن هوشمند و نکتهداناند. اگر معدن ذوق و استعداد هم باشیم و سرشار از انگیزه و همت، ولی حرفی برای گفتن نداشته باشیم، مهارتی در نوشتن نخواهیم داشت. آن که خاموش است، نمیدرخشد، و آن که فاقد است، نمیبخشد.
خشک ابری که بود ز آب تهی
ناید از وی صفت آبدهی
ذات نایافته از هستی، بخش
چون تواند که شود هستیبخش؟
جامی
اگر حرفی برای گفتن و نوشتن نباشد، از قلم و ذوق و تجربه چه کاری برمیآید؟ باید چنان بود که نتوان نگفت و ننوشت؛ چنانکه مولوی میگفت: 《خون که میجوشد مَنَش از شعر رنگی میزنم.》حافظ نیز قول و غزل را گروگان 《فیض گل》 میدانست:
بلبل از فیض گل آموخت سخن، ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
و شیخ بهایی میگفت:
او را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد
نویسنده، باید در رشتهای از علوم یا فنون یا در یکی از هنرهای روزگار خود، دستی توانا داشته باشد؛ وگرنه هر چه صنعت کند و سخن بیاراید، دلی را به تبوتاب نمیاندازد. قاعده آن نیست که هر که حرف خوب میزند، خوب هم حرف میزند؛ اما میتوان گفت هر که خوب میگوید و خوب مینویسد، یا دردی بزرگ در دل دارد یا اندیشهای سترگ در سر. بیمایه فطیر است.
رضا بابا | بهتر بنویسیم


