ما بر یک بلندی هستیم. سر تو به زانوی من است باران میآید. بعد برف میآید. باد میآید. آفتاب است. ابر میشود. غروب است.شب است.
ما تدریجا رنگ میبازیم، گوهر میبازیم، و سنگ میشویم. تندیس سنگی ما بر بلندی میماند. و کلمات تو مانند پیکانهای گل قاصد، تکتک، بر آسمان این تصویر رها میشوند، میگذرند و به اقیانوس خاموش نیستی میریزند.
باور کن، من حس میکردم که این حال با طبیعت جور نیست و ادامه نمییابد. تو آنقدر بالاتر بودی، و من هربار که پیش تو بودم آنقدر خودم را هیچتر میدیدم.
شبیک، شبدو | بهمن فرسی
تا الان 11بار خوندمش


