رابطه میان انسان و مار در یک کلام این است: حیات جزئی از ما میشود. فرهنگ، مار واقعی را به شکل مار نمادین درمیآورد، موجودی بسیار قویتر از آن خزنده واقعی. فرهنگ را، به عنوان یکی از فراوردههای ذهن، میتوان همچون ماشینی تصویرساز در نظر گرفت که جهان خارج را از طریق چیدمان نمادها در نقشهها و داستانها بازآفرینی میکند. اما ذهن فاقد ظرفیت درک واقعیت در تمامیت غنای آشفته آن است؛ بدن نیز آنقدر دوام نمیآورد که مغز فرصت کند همچون کامپیوتری همه منظوره اطلاعات را تکه به تکه پرداز کند. در عوض، خودآگاهی به پیش میتازد تا در انواع خاصی از اطلاعات با کارایی کافی برای بقا به استادی برسد. در برابر تعدادی از سوگیریها به آسانی تسلیم میشود، در حالی که از بعضی دیگر خود به خود پرهیز میکند. انبوهی از شواهد در ژنتیک و فیزیولوژی گرد آمده که نشان میدهند ماهیت این ابزارهای کنترلکننده زیست شناختی است و از طرفی خصوصیات موجود در ساختمان سلول، در دستگاه حسی و مغز جایگیر شدهاند.
این سوگیریها، روی هم چیزی را میسازند که طبیعت انسان نامیده میشوند. گرایشهای اصلی، که نمونه چشمگیر آن ترس و ستایش از مار نمادین است، سرچشمههای فرهنگ هستند.
در جستجوی طبیعت | #ادروارد_ویلسون


