بهمن فرسی | زیر دندان سگ 1

پیش‌نوشت: این پست توی خبرنامه فرستاده شده

دیدی بعضی وقتا یه سناریویی رو هی تو سرت می‌چرخونی، می‌چرخونی بعد یه چیز دیگه اتفاق می‌افته یا کلا نمی‌افته؟ مثلا الان من فکر می‌کنم تو نامه رو باز می‌کنی، لابد از کرونا خسته‌ای یا شایدم بازاری‌ای هستی که بخاطر تعطیلی‌ها، شب عیدت توی خطره. نامه رو کلا می‌خونی و به تهش که می‌رسی می‌گی خب که چی؟ من لابد بهت می‌گم هیچی! از کلمه بازی بهمن فرسی خوشم میاد و وقتایی که کلا حوصله‌ی آدمارو ندارم کتاباشو می‌خونم. یه جور آدم گریزی خاصی توی نوشته‌هاش هست. بعد تو حواست جای دیگس، یا توی اینستاگرام می‌چرخی، می‌زنم رو شونت می‌گم همین. در حالی که تو اصلا نامه رو باز نکردی!

این داستان بهمن فرسی هم دقیقا همین طوریه.

صدای در بود؟

نه، صدای در نبود.

فرج‌الله به شکم روقالی افتاده است دارد عکس مرا می‌کشد. من نتوانسته‌ام عادتش بدهم که هی این مداد فسقلی را با آب‌دهانش تر نکند.

-داداش؟

-هوم؟

-در زدند؟

-من چیزی نشنفتم.

دوباره مشغول شد. مداد را بدهانش برد، نوکش را خیس کرد و برش گرداند روی کاغذ. میدانم چه ریخت از آب‌درم خواهد آورد. حتی اگر نیمرخم به سمت او باشد حتما یک صورت گرد چاق برایم می‌کشد. چشم‌هایم را کور مکوری، نامیزان و نسبت بهم عمودی و افقی ترسیم می‌کند. تو پیشانی‌ام که در نقاشی او وسعت یک میدان مشق را بهم می‌زند تا آن‌جا که نوک مدادش محل دارد خط می‌کشد و سایه می‌زند. محال است مژه برایم بگذارد. بی‌تردید سیبیل پت‌وپهنی زیر بینی‌ام آویزان می‌کند. این سیبیل اغلب آن‌قدر پهن و سنگین است که لبم را به کلی می‌پوشاند و بینی‌ام را به شکل یک مویرگ لرزان درمی‌آورد. گردن، دست و پا و تنه‌ام یا فراموشش می‌شود یا سرم را آن‌قدر بزرگ می‌کشد که دیگر تو صفحه جا برای این‌ها نمی‌ماند.

آه… من از این تصویر راضی‌ام. این نگاه دور از اعتیادی بسوی قبله است. به‌سوی کدام قبله؟ بله، من با شما هستم، به‌سوی کدام قبله؟ کدام قبله؟

-داشی! دو دفه به رو خودمان نیاوردیم، اما مث اینکه دارن در می‌زنن.

-نه

مدتی‌ست بست نشسته‌ام. چون احتمال نمی‌دهم که چندتا موجود ساده‌ی احمق مثل خودم وجود داشته باشد اینست که بست نشسته‌ام. دوستان عاقل و سخندان را دانه‌دانه تاراندم. تو خانه سپرده‌ام به هر کس که در زد و مرا خواست بگویند نیستم. اکثریت قریب به اتفاق دوستان پس از چندبار شنیدن کلمه‌ی «نیست» قانع شدند و سایه‌ی لطفشان را برچیدند.

-داداش برم درو واز کنم؟

-نه

-……

-ببین کفشای من پشت دره؟

تو این بعدازظهر گرم تابستان ما کسی را نداریم که سراغمان بیاید. مادرمان امروز رفته است شابدولظیم. برادر بزرگمان هم رفته خرمشهر.

-آره پشت دره.

-پس خودشه! افتضاح شد.

حتما از سوراخ کلید دید زده و کفش‌های مرا در آستانه‌ی اتاق دیده است. دست بردار نخواهد بود. نه من حریف این جعفر نیستم. باز در زد. مثل برادرمان یا شوهر همسایه بالایی در می‌زند. خوب است که همسایه بالایی خانه نیست. این جعفر باید پیش از همه دک می‌شد. او بیش از همه با من توفیر دارد. بدش اینجاست که بیش از دیگران ته توی مرا درآورده. از طرفی، بعد از من تنها اوست که با فرج‌الله میانه دارد. فرج‌الله در را باز کند، او بغلش خواهد کرد و از درس و مشق و همبازی‌ها و نقاشی‌هایش خواهد پرسید. بعد بی‌آنکه به فرج‌الله مجال بدهد حتما باو خواهد گفت:

-به داداشت بگو خونه باشه من نیم‌ساعت دیگه برمی‌گردم باید بریم یه جایی.

و ظاهرا خواهد رفت. در حالیکه لحظه‌یی بعد با اطمینان تمام برمی‌گردد، در می‌زند و می‌آید تو و من دیگر نمی‌توانم حاشا کنم که در خانه هستم و… ادعا کنم که نیستم.

-سام…علیکم!

من خاموش می‌مانم و شاید پوزخند بزنم.

-یه وقت شد ما تو را توهم نبینیم؟

شاید بگویم:

-این از فیض دیدار حضرت عالیست!

آنوقت او با سماجت می‌خندد و حتما می‌گوید:

-وقتی اینجور جوابم میدی خوشم میاد.

من خودم را می‌گیرم. او می‌خنندد. خنده‌اش را آنقدر کش می‌دهد که من به اشتباه می‌افتم و گمان می‌برم که موضوع دیگری او را می‌خنداند. اما در حقیقت فاصله‌ی بین حرف‌هایش را با همین خنده پر می‌کند. در کشاکش خنده بی‌حرف برمی‌گردد. غفلتا ساکت می‌شود و می‌پرسد:

-خب، تازه چه خبر؟

من شانه می‌پرانم. او می‌پرسد:

-اصل حالتون چطوره؟

-فرع حالتون چطوره؟

آن‌وقت، من حتما از کوره درمی‌روم و فریاد می‌زنم:

-بد…بد…بد…

شاید قدری ساکت شود. شاید دلخور شود که چرا من با او هماهنگی ندارم و چرا زندگی را آنقدر سخت می‌گیرم. دست آخر شاید با لحن جدی بگوید:

-شما خیال دارید هر منظوری را فقط با یک کلمه بیان کنید؟

-بله!

اوه… او این خشونت‌ها را به ریش نمی‌گیرد. هر لحظه‌ی آرام و جدی فرصتی است که او را در طی آن خودش را برای از سرگرفتن مسخره‌بازی، آماده می‌کند. آن‌وقت از قول من شروع می‌کند به وراجی:

-بله….لابد باز داری… ایه می‌چرخی! مثل همیشه! به دور خودت و به دور دیگرون، سرت گیج می‌ره، می‌خوری زمین، اما بازم می‌چرخی…هیچکس نمی‌فهمه، همه دزدند، همه کلاش و شارلاتانند، و تو نمی‌دونی این چه سگ جونی‌یه که خرخرت چسبیده و ول‌کن معامله نیس؟ بله منم، بی‌خودی اومدم اینجا، دروغه، همه‌ش دروغه، باید پاشم گورم گم کنم، بزنم بچاک…نه داداش من…زندگی…زندگی…

من شاید با نگاه و شاید هم با حرکتی حرف او را در دهانش می‌شکنم. اما او آخرین حربه‌اش را به کار می‌اندازد:

-پس بگو شطرنج بیاره یه‌دس باهم بزنیم. فرج‌الله بی‌اینکه مهلت بدهد، بساط شطرنج را می‌آورد. او می‌داند که به خاطر پرهیز از وراجی شطرنج را دوست دارم. تا من به خود بیایم جعفر مهره‌ها را می‌چیند. در حین چیدن سر به سر مهره‌ها می‌گذارد. اما مهره‌ها هم مثل من بی‌جوابش می‌گذارند. او معمولا اول فیل‌ها می‌چیند:

-اینو باش! رستم صولت افندی پیزی! خب فیل! که چی؟ ما چه کنیم؟ از هند پاشده یه کاره اومده تو این خراب شده، که چی؟ مگه جا قحط بود؟ نخیر! عین خیالش نیس، تو صحنه‌ی زندگی هیچوقت نتونست جلو پاش ببینه، همه‌ش مث خرچنگ چپکی رفته، تنه‌لش‌های کله‌پوک، سرجاتون بکپین!

بعد می‌رود سروقت اسب‌ها.

-هان…فقط تو صحنه‌ی شطرنج بلدین جست‌وخیز کنین و از رو کله‌ی وزیر بپرین، این رشادت به درد عمه‌تون می‌خوره، اصلا نیگا کن تو را حضرت عباس، یه مشت چوب قد و نیم قد فقط واسه خاطر اسم و لقب‌شون جمع شده‌ن ما آدمارو بازی میده‌ن.

و پس از یک قهقه طولانی وزیرها را می‌کارد:

-مرحبا! به شما میگن: مرد! چپ و راست درو کنید! بی‌خود گفته‌ن که هر کسی چند روز نوبت اوست قول میدم که تا دنیا دنیاست شماها وزیرین…

گرچه، شماها هم بالاخره از چوبید، اما ممنون نجاز باشید که شما را این ریختی تراشیده.

و بعد پیاده‌ها:

-ای بی‌بخارهای بته مرده، پیاده اومدین پیاده هم میرین. بی‌خیالش. بهتون فرصت نمیدیم پا به عرض هشتم برسونید بعد هم بیوفتید به جون هم کت و کول همدیگه رو خرد کنید. هیس!… اگه عرضه داشته باشین می‌تونین با هم گاب(!) ببندین جنگ زرگری راه بندازین و کلاهتون رو سالم درببرین بالاخره این جنگ همیشه هست. باید هم باشه، اما هر دفعه دو سه ساعت بیشتر دوام نمی‌کنه، از سوارها احتیاط کنید، مغز اون‌ها از جنس نعل مرکبشونه.

چیدن مهره‌ها تمام می‌شود. آن‌وقت من، من سرگشته نمی‌دانم به جزای کدام گناه باید به زور در این جنگ شوم شرکت کنم. بکشم و کشته بدهم. فرج‌الله، این برادر کوچک، این نسل آینده، این ناظر سمج و تودار بازی ما! چانه‌اش را رو مشت‌هایش خواهد کاشت و یکبند ما را خواهد پایید. من گمان خواهم کرد که او به این ترتیب دارد ما دو نفر می‌چشد! بله روح و رفتار و سلیقه ما را می‌چشد تا بالاخره یکی را انتخاب کند. گمان خواهم کرد که فرج‌الله دست آخر جعفر را انتخاب می‌کند. من چه هستم؟ یک بغرنجی و بیگانگی ننر. جعفر زندگی ساده، موفق و بی‌اندوهی‌ست. من مرگ هستم. او زندگی است. فرج‌الله باید او را انتخاب کند.

آه… از تکرار این صحنه بیزارم. بزن، هر چه دلت می‌خواهد در بزن. من باز نمی‌کنم. معلوم نیست اگر در را باز کنم بتوانم بازی نکنم. من از بازی نتیجه می‌خواهم، پایان می‌خواهم. تو دشمن نتیجه و پایانی. بله از من قوی‌تر هستی. این اعتراف چیزی از من کم نمی‌کند. تو بازی می‌کنی که وقت بگذرانی، سرگرم باشی، بتوانی دوباره بچینی و باز بازی کنی، هدف تو هیچ به هیچ کردن بازی است. و این برد توست.

ضربه‌های خشک و بی‌طنین پنجره را می‌شکافد و تا اعماق من رسوخ می‌کند. نه دیگر نمی‌توانم. بس است.

-داشی دفترچه‌ت بده…میخوام وصیت‌نامه بنویسم.

-…..!!!؟؟؟

هه…هه…هه… مرا همانطور کشیده که برایتان گفتم. اما چرا این دفعه فقط یک چشم برایم کشیده؟ آه بس است، همین یک چشم هم زیاد است. برای دیدن نور و رنگ و تصاویر دنیای شما یک چشم هم خیلی به اندازه است. زیاد هم هست. بگذریم. بله:

«جعفرخان! از اینکه تو آفتاب کشنده اینهمه پشت در منتظرت گذاشته‌ام عذر نمی‌خواهم. نه خواب بودم نه کر. با صدای در تا می‌توانستی آزارم دادی ولی نخواستم در را باز کنم. دور از جانت این دفعه بدجوری زمین خورده‌ام. چرخ‌های فکرم اوراق شده و از گردش مانده است. یعنی اگر بیایی تو و بپرسی: «چطوری؟» در جواب سکوت خواهم کرد. زیرا دیگر ممکن نیست بگویم:«ایه می‌چرخیم.» اصل و فرع حالم همیشه زار است. حوصله‌ی دیدن کسی را ندارم. جای شما سبز! قبل از آمدنتان-البته به پشت در خانه- با خودم شطرنج زدم و دست آخر متوجه شدم که بازهم «پات» شده‌ام. اینست که میل بازی در من مرد. گمان نمی‌کنم دیگر دست به این وسوسه‌ی چندش آور فکری بزنم. امیدوارم همین چندکلمه بس باشد و دیگر در نزنی. محض خاطر خود در! آخر او هم حسی دارد!! به فرج‌الله میسپرم بمحض اینکه این وصیت‌نامه را به تو می‌دهد و در را پیش کند و برگدد. عزت شما زیاد. برای همیشه.»

آخر، جعفر تنها هدفش اینست که بطور مساوری تلفات بدهد و بازی را هیچ به هیچ کند. کاری می‌کند که برآیند بازی صفر باشد. این را در شطرنج «پات» می‌گویند. پات هرگز پایان بازی نیست. بردیا باختی را مسلم نمی‌کند. گواه عقیم‌بودن تلاش است. پات یعنی بی‌آنکه تهدیدمان کرده باشند نتوانیم بجنبیم. پات یعنی دست و پای بسته و دهان باز بدون فریاد. یعنی شکلک آزادی و پیروزی. یعنی سقوط در چاه مستراح با روی گشاده و سینه‌ی سپرشده من شرمنده‌ام که شاهد این سرگذشت هستم.

باز صدای در تو گوشم تیر کشید. فرج‌الله از حیاط گذشت. دارد به در نزدیک می‌شود. از رفتارش پیداست که میل ندارد وصیت‌نامه‌ی مرا به جعفر رد کند. بازهم صدای در. فرج‌الله بی‌اراده چفته‌ی در را پیجاند و آن‌را گشود. نگاه من تار شد. یک لحظه قیافه‌ی جعفر خاطرم را اشباع کرد. بنظرم سرخ و بشاش و از این فتحی که کرده بود مغرور و سرخوش آمد. اما همینکه به خود آمدم صحنه‌ی دیگری در چشم‌انداز من بود. این برادر بزرگترمان است. با چهره‌ی برافروخته و چشم‌هایی که رگ‌های درشت قرمز دارد، از در آمد تو. صورت قهوه‌ایش پر از قطره‌های گرم و درشت عرق، انگار یک کنده‌ی صندل که رو آن نگین‌های شیشه‌یی نشانده باشند. دوتا چمدان بزرگ دستش است. تو آن‌ها حتما پر از سوقاتی است. وای!

به ته اتاق رمیدم! ترجیح دادم خودم را به خواب بزنم. وقتی ملافه را به سرم کشیدم، صدای دورگه‌ی برادرم تو گرمای حیاط پخش شد:

-همه‌ی اهل این خونه مرده‌ن؟ اگه روسنگ قبر مرده اینهمه چکش می‌زدی پا می‌شد راه می‌افتاد.

زیر ملافه بر قصد لبم را بشدت گزیدم تا به درد نزدیکتری بیاندیشم. دندان‌هایم را چندبار بهم کوفتم و کلیدشان کردم. میلیون‌ها بساط شطرنج در نظرم آمد که مهره‌ها بی‌امان روی آن جابجا می‌شوند و بازی همیشه ادامه دارد و نتیجه «پات» است.

فهرست