177

آدم یکسری چیزها را دیر پیدا می‌کند و بعدها از این دیر پیدا کردن‌ها حرص می‌خورد. مثلا اینکه چرا من محمدرضا شعبانعلی را دیر پیدا کردم یا چرا اینترنت و دسترسی به منابع دیگر را سرسری گرفته بودم.

وبلاگ‌های جذاب هم همین داستان‌ها را دارد. از همان‌هایی که ساعت‌ها درونشان می‌گردی و می‌گردی و می‌گردی.

قبلا از نوشته‌های آقای فهیم عطار در کانال گذاشته بودم، در وبلاگ‌شان اولین نوشته خورده برای پنجم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت.

یعنی آن موقع من سیزده سالم بود و در پی الگو گرفتن از محیط و تحمل مدرسه. اگر یک درصد ذهنم به ول چرخیدن در گوگل می‌رسید یا یاد گرفته بودم چطور می‌شود از اینترنت بهینه‌تر مصرف کرد شاید اوضاع خیلی متفاوت‌تر بود. با کارت‌های شارژی اینترنت و صدای قیژ قیژ کیس به نت وصل می‌شد و نهایتا در ویکی پدیا چرخی می‌زدم برای جمع کردن مطالب مدرسه.

خیلی دوست دارم ببینم دغدغه‌هایم آن زمان چه بود یا چرا انقدر مرتب مدرسه رفتن برایمان bold بود؟!

راستی این هم وبلاگ آقای فهیم عطار:

talkandtea.net

خلوت

گفت‌وگو درک و فهم را قوی می‌کند اما خلوت مکتبِ نبوغ است.

ادوارد گیبن

دایجست

با اختلاف خیلی زیاد، پادکست دایجست رو از پادکست‌های دیگه بیشتر دوست دارم. مخصوصا اپیزود دوازدهم. متن پادکست‌ها هم توی سایت‌شون هست.

این پادکست مسائل نسبتا پیچیده رو به زبون ساده‌تر بیان می‌کنه، مثلا بحران اقتصادی ونزوئلا رو توضیح داده یا رژیم‌های مختلف گیاه‌خواری.

خوبیش اینه که هر کدوم یه سرنخ میدن که چی به چیه و اگر علاقه داشته باشین میرین دنبالش تا توی موضوع عمیق‌تر بشین.

سختی این روزها

سختی این روزها اینه که کلی زمان داری و کلی لیست کار مهیج برای انجام دادن که دوست‌شون داری ولی اعصاب انجام دادنشو نداری. مسخرس. این خستگی از کجا میاد؟

ایمیل

اگر قبلا شک داشتم ولی الان مطمئنم ایمیل صمیمی‌ترین و ساده‌ترین راه ارتباط با مخاطب برای کسیه که وبلاگ داره. هنوز نرسیدم جواب ایمیل‌هارو بدم و واقعا می‌مونم یه نفر اینهمه وقت می‌ذاره (بعضی وقت‌ها به دو هزار کلمه میرسه) و توی ریپلا از تجربیاتش میگه. همشون ارزشمندن.

قدرت جزئیات

وقتی آدم سعی می‌کنه زندگی روزمره‌اش، هر چقدر هم بگه تکراری شده رو با جزئیات بنویسه تازه می‌فهمه چقدر چیزها هست که نمی‌دید. واقعا اولش روی مخ‌ترین کار دنیاست ولی هیچی جای اون شوق و آرامش بعدش رو نمی‌گیره.

انگار عینکتو تمیز کرده باشی

انگار هر دفعه روی یه قسمت زوم کنی و بفهمیش

این همه شتاب واقعا بعضی وقت‌ها کشنده است. خیلی اوقات فکر می‌کردم بخش زیادی از عصبانیتم بخاطر اینه که چیزهایی که می‌خواستم نمی‌رسم ولی هر بار که رسیدم موقتی بوده و عصبانیت برگشته نتیجه اینکه با نوشتن سعی می‌کنم دورِ زندگیمو یکم کند کنم.

قبلا آدم‌ها خیلی بیشتر مجبور بودن کارهای حوصله سر بر رو خودشون انجام بدن، جارو کشیدن، ظرف شستن، اتو کردن و…حین همین کارها وقت می‌شد فکرهایی که می‌خوان بیان و برن ولی الان همه چی شده یه فایل zip و فشرده.

این روش تا اینجا که خوب بوده و جواب داده ؛) راضیم کمتر نق می‌زنم.

رقابت

از این به بعد مطرح نیست با هیچ کس رقابت و از هیچ کس جلو رفتن. باید رقابت با خود، جلو زدن از خودت باشد. دیگر همین و دیگر هیچ. چیزی که مطرح است رقص درست و خوب دویدن است و در همان بالا. که بالای بالاست. رقص و درست دویدن به روی بلندی. باید مواظب پاها بود. آنقدر خشت های سست و تکه های خاک پوک در پیش پاها هست که در ظاهر بی عیب و سفت و صاف و صوف به چشم می آیند اما تا دلت بخواهد برای وارفتن آمادگی دارند. پوک اند. می پاشند. این را باید در جز معرفت به قلق، در جز سر در آوردن از تکنیک، جا داد، و با دقت مواظب بود، مانند خوب cut کردن، یا با این لنز یا آن لنزاز این یا از آن گوشه عکس گرفتن. دقیق cut کردن، یا لنز را به کار گرفتن، هر قدر هم که لازم است در حد حفظ قدرت خلاقه، بی معرفت به این یکی به کار نمی آید. اصل کار انسان است، آن آدمی که قلم را به دست می دارد، یا پشت دوربین است، یا رنگ ها را می آمیزد، یا نت ها را ردیف می کند باید هر چه بیشتر مواظب خود باشد، مواظب نگاهداری انسانیت خودش. باور کنید اخلاقیات نمی بافم. تا به این انسانیت حرمت نداشته باشید حرمت گذاشتن به انسانیت عمومی کشک خواهد بود. سطحی، دروغ، بیهوده. بی یک چنین مواظبت، بی یک چنین حرمت، روح بیمار خواهد شد، تن که دیگر هیچ.

#ابراهیم_گلستان

سختی نویسنده

اما…دوستان عزیز، با تواضع تمام بگویم ادبیات که از چشم و جان خواننده به نظز دلنشین و زندگی بخش می‌آید، در جاری شدنش از جان و دست نویسنده، بسی که جان فرسا و هلاکت بار است. دست کم در تجربه شخصی می‌توانم بگویم آنچه مرا از پای درمی‌آورد، ناممکن بودن نوشتن است. وقتی به ناچار شروع می‌کنم به نوشتن، چنان است که گویی به دوزخی وارد می‌شوم، شاید به امید آن که بهشت واری برآورم. اما غالبا درون دهلیزهای آن در می‌مانم. و چون سرانجام از آن دهلیزها می‌گذرم با صرف سال‌های عمر، از پس ِ چندی که برمی‌گردم و به حاصل کارم می‌نگرم- حقیقت این اینست که غالبا احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت می‌افتم که دورش بریزم یا که بسوزانمش. اما عمری که در پای آن ریخته‌ام چه می‌شود؟ بنابراین با بی‌رحمی به جراحی و تراشیدن و ساییدن همانچه می‌پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جان سوز به آن همه داشته‌ام. و این جرح و تعدیل بیشتر نابودم می‌کند. نمونه‌اش همین کاری که در دست دارم که در مسیر تراش و سایش‌ها از بیش از هفت نام گذر کرد تا سرانجام در سُلوک قرار بیافت.

سلوک | #محمود_دولت_آبادی

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

نیمی از سنگ‌ها، صخره‌ها، کوهستان
را گذاشته‌ام
با درّه‌هایش، پیاله‌های شیر، به خاطر پسرم
نیم دیگر کوهستان، وقف باران است.

دریای آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی، می‌بخشم به همسرم

شب‌های دریا را، بی‌آرام، بی‌آبی، با دلشوره فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده‌اند، فکر می‌کنم
یکی یا چند هم مرده‌اند.
رودخانه که می‌گذرد زیر پل، مال تو، دختر پوست کشیده‌ی من به استخوان بلور!
که آب پیراهنت شود، تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت، هر کشتزار و علف را شش دانگ به کویر بدهید
به دانه‌های شن، زیر آفتاب
از صدای سه‌تار من
بند بند پاره پاره‌های موسیقی
که ریخته‌ام در شیشه‌های گلاب و گذاشته‌ام رو رف
یک سهم به مثنوی مولانا دو سهم به 《نی》بدهید
و می‌بخشم به پرندگان
رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
غار و قندیل‌های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را
به فصل‌هایی که می‌آیند
بعد از من.

وصیت | بیژن نجدی

(روی سنگ قبر نویسنده هم همین وصیت است.)

فهرست