نوشته‌ها

کشمکش

دو نفر آدم، وقتی ناچارند باهم سر کنند، رنگ و رشته‌های خاص و کشمکش‌های خاصی، آن‌ها را به هم گره می‌زند. در هر حال از کشمکش- پنهان یا آشکار- پرهیز نمی‌توانند بکنند. درست مثل اینست که رشمه‌ای به دور دست‌ها، شانه‌ها، پاها و گردن‌هاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد. بندی همدیگر. در این کشمکش- که انگار جبریست- نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می‌گیرند و دور اگر بشوند، ترس برشان می‌دارد. سر رشمه اگر از دست‌ها نگریزد، به هر حال، کشمکش برقرار می‌ماند.

#محمود_دولت_آبادی | جای خالی سلوچ

پ.ن: رشمه یه نوع افسار خاص که از طلا و نقره برای اسب‌ها می‌سازن

بی‌عشق

همه‌ی آن چیزهای پنهان و آشکاری که زن و شوی را به هم می‌بندد، از میان مرگان و سلوچ برخاسته. نه کار بود و نه سفره. هیچکدام. بی‌کار، سفره نیست و بی‌سفره، عشق. بی‌عشق، سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست. خنده و شوخی نیست، زبان و دل کهنه می‌شود. تناس بر لب‌ها می‌بندد، روح در چهره و نگاه در چشم‌ها می‌خشکد. دست‌ها در بیکاری فرسوده می‌شوند.

کتاب جای خالی سلوچ | #محمود_دولت_آبادی