رقابت

از این به بعد مطرح نیست با هیچ کس رقابت و از هیچ کس جلو رفتن. باید رقابت با خود، جلو زدن از خودت باشد. دیگر همین و دیگر هیچ. چیزی که مطرح است رقص درست و خوب دویدن است و در همان بالا. که بالای بالاست. رقص و درست دویدن به روی بلندی. باید مواظب پاها بود. آنقدر خشت های سست و تکه های خاک پوک در پیش پاها هست که در ظاهر بی عیب و سفت و صاف و صوف به چشم می آیند اما تا دلت بخواهد برای وارفتن آمادگی دارند. پوک اند. می پاشند. این را باید در جز معرفت به قلق، در جز سر در آوردن از تکنیک، جا داد، و با دقت مواظب بود، مانند خوب cut کردن، یا با این لنز یا آن لنزاز این یا از آن گوشه عکس گرفتن. دقیق cut کردن، یا لنز را به کار گرفتن، هر قدر هم که لازم است در حد حفظ قدرت خلاقه، بی معرفت به این یکی به کار نمی آید. اصل کار انسان است، آن آدمی که قلم را به دست می دارد، یا پشت دوربین است، یا رنگ ها را می آمیزد، یا نت ها را ردیف می کند باید هر چه بیشتر مواظب خود باشد، مواظب نگاهداری انسانیت خودش. باور کنید اخلاقیات نمی بافم. تا به این انسانیت حرمت نداشته باشید حرمت گذاشتن به انسانیت عمومی کشک خواهد بود. سطحی، دروغ، بیهوده. بی یک چنین مواظبت، بی یک چنین حرمت، روح بیمار خواهد شد، تن که دیگر هیچ.

#ابراهیم_گلستان

سختی نویسنده

اما…دوستان عزیز، با تواضع تمام بگویم ادبیات که از چشم و جان خواننده به نظز دلنشین و زندگی بخش می‌آید، در جاری شدنش از جان و دست نویسنده، بسی که جان فرسا و هلاکت بار است. دست کم در تجربه شخصی می‌توانم بگویم آنچه مرا از پای درمی‌آورد، ناممکن بودن نوشتن است. وقتی به ناچار شروع می‌کنم به نوشتن، چنان است که گویی به دوزخی وارد می‌شوم، شاید به امید آن که بهشت واری برآورم. اما غالبا درون دهلیزهای آن در می‌مانم. و چون سرانجام از آن دهلیزها می‌گذرم با صرف سال‌های عمر، از پس ِ چندی که برمی‌گردم و به حاصل کارم می‌نگرم- حقیقت این اینست که غالبا احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت می‌افتم که دورش بریزم یا که بسوزانمش. اما عمری که در پای آن ریخته‌ام چه می‌شود؟ بنابراین با بی‌رحمی به جراحی و تراشیدن و ساییدن همانچه می‌پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جان سوز به آن همه داشته‌ام. و این جرح و تعدیل بیشتر نابودم می‌کند. نمونه‌اش همین کاری که در دست دارم که در مسیر تراش و سایش‌ها از بیش از هفت نام گذر کرد تا سرانجام در سُلوک قرار بیافت.

سلوک | #محمود_دولت_آبادی

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

نیمی از سنگ‌ها، صخره‌ها، کوهستان
را گذاشته‌ام
با درّه‌هایش، پیاله‌های شیر، به خاطر پسرم
نیم دیگر کوهستان، وقف باران است.

دریای آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی، می‌بخشم به همسرم

شب‌های دریا را، بی‌آرام، بی‌آبی، با دلشوره فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده‌اند، فکر می‌کنم
یکی یا چند هم مرده‌اند.
رودخانه که می‌گذرد زیر پل، مال تو، دختر پوست کشیده‌ی من به استخوان بلور!
که آب پیراهنت شود، تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت، هر کشتزار و علف را شش دانگ به کویر بدهید
به دانه‌های شن، زیر آفتاب
از صدای سه‌تار من
بند بند پاره پاره‌های موسیقی
که ریخته‌ام در شیشه‌های گلاب و گذاشته‌ام رو رف
یک سهم به مثنوی مولانا دو سهم به 《نی》بدهید
و می‌بخشم به پرندگان
رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
غار و قندیل‌های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را
به فصل‌هایی که می‌آیند
بعد از من.

وصیت | بیژن نجدی

(روی سنگ قبر نویسنده هم همین وصیت است.)

کار عمیق

امروز توی دفترم نوشتم کار عمیق صرفا نوشتن و ثبت ساعت‌ها نیست. کار عمیق باید کنارش یک روتین باشه حداقل. یه کاری رو مداوم انجامش بدی ته سال متر بزنی چقدر عمیق شدی توش.

بعضی کارها با تکرارش و درست تکرار کردنش می‌شه عمیق شد. مثل نوشتن، مثل تمرین کردن.

نوشته‌ی امروزت با دیروزت کتاب نخونی، درست اطراف رو نگاه نکنی، درد رو نفهمی، راه رو پیدا نکنی، فرق نکنه که عمیق شدن نیست. هست؟ هر چند هر روز بنویسیش،مثل سیاه کردن کتاب تمرین می‌مونه وقتی درکی از مسئله نداری.

می‌گذره ولی جاش می‌مونه

چهار سال پیش، این موقع توی نمایشگاه کتاب کار می‌کردم. برای یازده روز.

همونجوری که زمان از اون موقع تا الان گذشته و خیلی از جزئیات یادم نمونده و فقط جاش مونده، این روزهای نسبتا سخت هم می‌گذره و فقط جاش می‌مونه.

می‌خواستم بزنم هشتگ نسل سوخته یا همچین چیزی اما دیدیم سوخته‌تر از امثال من هست، مثل کشته شده‌های موشک‌های خودی. پس باید زد:

#خطای_سیستمی

سختی

تفاوت یه بازیکن باشگاهی متوسط با یه قهرمان منطقه‌ای، استعداد ذاتی نیست؛ بلکه توانایی فشار آوردن به خودت در لحظات به خصوصیه، جایی که کنارکشیدن آسون‌تره.

ست گادین

صد البته که ادامش توضیح می‌ده به موقع رهاکردن هم شرطه.

از صائب تبریزی

به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست

نبسته است کسی شاهراه دل‌ها را

کرونا و روزه

کرونا یه کاری با اقتصاد کرد که روزه‌گرفتن دیگه یه اجباره نه یه انتخاب خود خواسته :)

بلاگینگ

برای وبلاگ نوشتن شاید وبلاگ خوندن آدم رو به هوس بندازه ولی محتوای خوب و سوالای خوب از کتاب خوندن میاد.

چجوری نویسنده شدم

اصلا سودای نویسنده‌شدن به سر نداشتم. فقط اشتیاقی شدید به نوشتن یک رمان در من پدید آمده بود. تصور درستی هم از محتوای آن نداشتم ولی صرفا به این باور رسیده بودم که اگر همان وقت افکارم را بر کاغذ بیاورم همه چیز در ادامه درست خواهد شد. وقتی فکر کردم که باید در خانه پشت میز تحریر بنشینم و دست به کار نوشتن شوم یادم آمد که حتی یک خودنویس درست و حسابی هم ندارم. برای همین به فروشگاه کینوکونیا در منطقه شینجوکو رفتم و یک بسته کاغذ سفید به اضافه یک خودنویس پنج دلاری 《سیلر》خریدم. یک سرمایه‌گذاری مختصر از جانب من به حساب می‌آمد.

هاروکی موراکامی

فهرست