یادگیری دیجیتال مارکتینگ

برای کسایی که دنبال یادگرفتن دیجیتال مارکتینگ هستن این پست می‌تونه مفید باشه

(فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین مهارت‌ها توی این روزها خودآموزیه، اینکه قلق یادگیری خودمون رو بدونیم، خیلی چیزهارو راحت تر یاد می‌گیریم.)

آموزش رایگان دیجیتال مارکتینگ | مرگ بر آموزشگاه

دورکاری

اگر شما هم چند وقته بخاطر شرایط کنونی، دورکاری می‌کنید دیدن این ویدیو می‌تونه جذاب باشه. در مورد که چه فرصت‌هایی رو در اختیار شرکت‌ها می‌ده.

یک تلنگریه برای این ایده که چند سال آینده خیلی از شرکت‌های بزرگ این روش رو بکار خواهند گرفت؛ چقدر خوب که بشه مهارت‌هامون رو انقدر بالا ببریم که بتونیم همکاری با بهترین‌ها رو تجربه کنیم.

ویدیو تد ( ویدیو زیرنویس فارسی دارد.)

تبریکای عید

دوست دارم یکی یکی کسایی که پیامای تبریک کپی نشده برام می‌فرستن ماچ کنم (بعد کرونا، لعنت بهش) و بهشون بگم که چقدر دوستون دارم. ❤

کشمکش

دو نفر آدم، وقتی ناچارند باهم سر کنند، رنگ و رشته‌های خاص و کشمکش‌های خاصی، آن‌ها را به هم گره می‌زند. در هر حال از کشمکش- پنهان یا آشکار- پرهیز نمی‌توانند بکنند. درست مثل اینست که رشمه‌ای به دور دست‌ها، شانه‌ها، پاها و گردن‌هاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد. بندی همدیگر. در این کشمکش- که انگار جبریست- نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می‌گیرند و دور اگر بشوند، ترس برشان می‌دارد. سر رشمه اگر از دست‌ها نگریزد، به هر حال، کشمکش برقرار می‌ماند.

#محمود_دولت_آبادی | جای خالی سلوچ

پ.ن: رشمه یه نوع افسار خاص که از طلا و نقره برای اسب‌ها می‌سازن

ابهام

به شخصه از اون آدماییم که تحمل‌شون توی ابهام کمه و زود کلافه می‌شه؛ شاید خوندن این متن از محمدرضا شعبانعلی به درد این روزای مبهم بخوره:

هنر ما، فرار از ابهام یا حتی توانایی کاهش آن نیست. بلکه پذیرش ابهام و زندگی در آغوش آن است. ابهام، درست مثل هوایی که تنفس می‌کنیم، اطراف ما را گرفته است. هدف ما نه کاهش ابهام و نه افزایش ابهام و نه اندازه گیری ابهام است. هدف ما تجربه‌ی بهتر از زندگی است که می‌تواند کاملاً مستقل از میزان ابهام موجود در زندگی باشد.

زندگی در شرایط ابهام

یک اعتراف

پیامایی که توی ایمیل میاد از دایرکت و تلگرام بیشتر می‌چسبه :) شاید بخاطر نوع نوشتنشه. توی دایرکت همش آدم دوست داره توپ رو بندازه زمین مقابل، تند تند پیام‌هارو می‌نویسه جای اینکه توی یه متن بگه. ولی خیلی اتفاقا توی ایمیل نمی‌افته.

شب، روز نیست

می‌دانم که شب مثل روز نیست؛ می‌دانم که همه چیز فرق می‌کند، موضوع‌های شب را نمی‌توان در روز بیان کرد، برای اینکه دیگر وجود ندارند، و شب ممکن است برای مردمان تنها، همین که تنهایی‌شان آغاز شد، وحشتناک باشد.

وداع با اسلحه | ارنست همینگوی

محتوا خوب

سوال از دن اریلی | دلیل تمایل افراد به در رفتن از زیر کار

راست میگه :/ دقیقا منم وقتایی که نمیرم پیاده‌روی

خوشحالی یعنی…

این منم در این شرایط:

یک: بگن سحر بیا بستنی

دو: سرویسا درست شد و قرار نیست دوباره سرویس‌مون کنه

شکر

اَههههه، نه خدایا شکرت

اون وسط یادم افتاد شکر نعمت نعمتت افزون کند و باقی قضایا.

فن

می‌دونم دکترها به بهشت نمی‌روند ولی وقتشه برم دکتر، چون تمام طول روز حتی اگر لپ‌تاب خاموش باشه صدای فن‌شو می‌شنوم، با آدما حرف می‌زنم همش کدای else و if می‌ذارم، فکر می‌کنم هممون توی یه سیستم‌عامل گیر کردیم و لاگ کارهامون داره نوشته می‌شه، فرشته‌ای وجود نداره بعد مرگ‌مون خدا می‌گه از روی لاگ‌هات با صدای بلند بخون. نرم؟

صِدام میاد؟

داره کم‌کم از این‌جا بیشتر از جاهای دیگه خوشم میاد، به جایی وصل نیست که آمار بده، فقط دوست دارم بعضی وقتا دستمو تکون بدم بگم کسی صدای منو از اینجا می‌شنوه؟

فرهنگ

فرهنگ ارثی است از خلاصه و تقطیر تجربه‌هایی که هر نسلی به دست آورده است. این است معنی تداوم انسانی، نه آن‌چه در حدود تن محدود می‌ماند. هر کس به سهم خود باید آن‌را بگذارد برای بعدی‌ها. کوتاهی و بلندی و چاقی و لاغری‌مان، دندان‌درد و پای لنگ و کله‌ی بی‌مومان، یا آن «سپید سیم رده‌ها» و چشم‌های شهلامان_ یا «باباقوری» و «آب پلچوکی»_ تمام خاک خواهد شد، مطرح نخواهد بود. انسان‌بودن‌هامان اگر که انسانیم از اندیشه‌هامان است، در اندیشه‌هامان است، در برداشت‌هامان به ماخد انسانی از زمانه‌مان و خصلت و اعمال هم‌زمانه‌های دور یا نزدیک. این‌ها را گاهی روشن نمی‌بینی، یا نمی‌بینی گاهی از ضرب عادت، گاهی از پشت عاطفه، گاهی از بس که نزدیکی، گاهی هم از این هر سه تا با هم. جزئیات نزدیکت است اما جا برای دیدن مجموعه نیست، جا برای اندکی عقب‌رفتن تا بهتر تمام را به یک نگاه ببینی. اما در مجموعه است که تصویر را با ربط بین اجزایش می‌توانی دید. وقتی که توی کوچه‌های تنگ شهر می‌گردی حد نگاه تو، سد نگاه تو دیوارهای نزدیک‌اند. از پیچ‌های کوچه جز جزیی از کوچه هیچ نمی‌بینی، طرح شهر را که دیگر هیچ. اما برو تا بالای گل‌دسته، یا روی تپه‌ها و کوه‌های مجاور یا، بهتر، از هواپیما نگاه بیانداز، از نقطه‌یی فراتر از آن راهِ تنگ پیچ‌درپیچ، از ارتفاعی فراخور چشم‌انداز، از یک دیدگاه مسلط_ آن‌وقت ربط میان کوچه‌ها و ساختمان‌ها را بهتر، دقیق‌تر، مشخص در ذهن ضبط می‌کنی و می‌سنجی.

زمانه کوه مسلط به شهر یادهان است، با این شرط که بالای آن باشی، که چشم بسته نباشد به پرده‌ی عواطف و عادت؛ یا از پشت شیشه‌های رنگی عینک نگاه نیاندازی_ عینک‌های بستگی‌هایت، پیش‌داوری‌هایت.

#ابراهیم_گلستان

جلمه‌بندیاش قشنگ نیست؟ بعد خوندن اینجور متن‌ها یه لیوان چایی می‌چسبه و یک پنجره بارون خورده. مگه همش عاشقا باید زل بزنن به پنجره‌ی بارون خورده؟ وقتی متنی می‌خونم که نویسنده‌اش وقت گذاشته، از تجربش گذاشته و خوب نوشته، دوست دارم همه‌جا سکوت باشه. اینجور متنا ارزش فکر کردن دارن.

بهمن فرسی | زیر دندان سگ 1

پیش‌نوشت: این پست توی خبرنامه فرستاده شده

دیدی بعضی وقتا یه سناریویی رو هی تو سرت می‌چرخونی، می‌چرخونی بعد یه چیز دیگه اتفاق می‌افته یا کلا نمی‌افته؟ مثلا الان من فکر می‌کنم تو نامه رو باز می‌کنی، لابد از کرونا خسته‌ای یا شایدم بازاری‌ای هستی که بخاطر تعطیلی‌ها، شب عیدت توی خطره. نامه رو کلا می‌خونی و به تهش که می‌رسی می‌گی خب که چی؟ من لابد بهت می‌گم هیچی! از کلمه بازی بهمن فرسی خوشم میاد و وقتایی که کلا حوصله‌ی آدمارو ندارم کتاباشو می‌خونم. یه جور آدم گریزی خاصی توی نوشته‌هاش هست. بعد تو حواست جای دیگس، یا توی اینستاگرام می‌چرخی، می‌زنم رو شونت می‌گم همین. در حالی که تو اصلا نامه رو باز نکردی!

ادامه مطلب …

کسب‌وکار آینده

پیش‌بینی طرح کسب‌وکار ۱۰هزار شرکت نوپای بعدی آسان است: هوش مصنوعی را به فلان چیز بیفزایید. چیزی را پیدا کنید که با افزودن هوش آنلاین به آن بهتر شود.

آینده نزدیک | کوین کلی

فیلم

فیلم‌نامه ی knives out رو دوست داشتم :)

بی مایه فطیر است

بسیارند کسانی که همیشه از خود یا دیگران می‌پرسند ما چرا نمی‌توانیم همچون نویسندگان بزرگ بنویسیم. برخی از ایشان را این‌گونه می‌توان پاسخ گفت: چون حرفی برای گفتن نداری؛ وگرنه، نمی‌توانستی که ننویسی. گوی و میدان، چابک‌سوار می‌خواهد. زبان گویا و قلم توانا، نمایندگان ذهن هوشمند و نکته‌دان‌اند. اگر معدن ذوق و استعداد هم باشیم و سرشار از انگیزه و همت، ولی حرفی برای گفتن نداشته باشیم، مهارتی در نوشتن نخواهیم داشت. آن که خاموش است، نمی‌درخشد، و آن که فاقد است، نمی‌بخشد.

خشک ابری که بود ز آب تهی

ناید از وی صفت آب‌دهی

ذات نایافته از هستی، بخش

چون تواند که شود هستی‌بخش؟

جامی

اگر حرفی برای گفتن و نوشتن نباشد، از قلم و ذوق و تجربه چه کاری برمی‌آید؟ باید چنان بود که نتوان نگفت و ننوشت؛ چنان‌که مولوی می‌گفت: 《خون که می‌جوشد مَنَش از شعر رنگی می‌زنم.》حافظ نیز قول و غزل را گروگان 《فیض گل》 می‌دانست:

بلبل از فیض گل آموخت سخن، ورنه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

و شیخ بهایی می‌گفت:

او را که دل از عشق مشوش باشد

هر قصه که گوید همه دلکش باشد

نویسنده، باید در رشته‌ای از علوم یا فنون یا در یکی از هنرهای روزگار خود، دستی توانا داشته باشد؛ وگرنه هر چه صنعت کند و سخن بیاراید، دلی را به تب‌وتاب نمی‌اندازد. قاعده آن نیست که هر که حرف خوب می‌زند، خوب هم حرف می‌زند؛ اما می‌توان گفت هر که خوب می‌گوید و خوب می‌نویسد، یا دردی بزرگ در دل دارد یا اندیشه‌ای سترگ در سر. بی‌مایه فطیر است.

رضا بابا | بهتر بنویسیم

لحظه‌های آخر

مشکوکم به کرونا

دوست دارم قبرم توی دهاتمون باشه، نزدیکیای ساوه، روستای سامان.

لپ‌تاب و گوشیم رو بسوزونین.

از دوران راهنمایی به مدرسه بدهکارم. یادم نمیاد چقدر بود.

این آخریا با django داشتم یه اپ میاوردم بالا ولی خب به ریلیز نرسید. امیدوارم اون دنیا یه پی‌سی بهم بدن.

از اینکه تو سن پایین دار فانی رو وداع می‌گم، خیلی خوشحالم.

از روحانی هم مچکرم، همچنین محمود احمدی‌نژاد و امام خمینی ره. خیلی در حق من و آیندم زحمت کشیدن. ایشالا جبران کنم.