عجالتا اونور، یعنی وبلاگ گُندهه رو اجاره دادیم به حرف‌های طولانی که بیشینیم دور هم و یه گپ بزنیم. شوما در نظر بگیر حرف‌های قلمبه سلمبه. البته این ادعایی بیش نیست و هر چی نوشتیم برای ریختن این افکار درهم و برهم روی اضلاع این دایره‌ی زندگی بوده، ولی یجوری توی حصار این مربع  گیر کردیم که یادمون می‌ره چی بودیم چی هستیم چه برسه به اینکه چه خواهیم بود. ته تهش هم شکل زندگیمون می‌شه یه خم ساده. حالا هر کی یه بلایی سر این خَمِش میاره.

بله اینجوری گوسفندامون رو فروختیم و اینجا شد کوتاه‌نوشته‌های این دیوونه. یه پس‌کوچه. ساخته‌ی یه نیمچه مهندس.

البته اگر چشم پوشی کنیم از این معرفی طولانی.

قبلا توی تلگرام بود، ولی بحثِ پناه می‌برم به وبلاگ از شر فیلترینگ و افکار پریشان و این صوبتاست. اینجا هم فیلترشه برمی‌گردیم روی کاغذ و با کفترکاکل به سر share می‌کنیم. اگرم کاغذ تحریم شد، برمی‌گردیم به دوران غار نشینی، یه نمایشگاه توی غار همساده می‌زنیم با دود فراخوون می‌دیم و قدمتون روی چشم، به قول ابوی فدوی، یه لقمه نون و دایناسور هست با هم بزنیم.

کلیک هم نمی‌خواد، حوصله داشتین ورق بزنین. کامنت‌هاتون هم اینجا بنویسین بی‌زحمت.

این نوشته‌ی احمد ملکوتی‌خواه هم دوسش دارم، چیزی که می‌خواستم بگم و روم نمی‌شه رو خطوط آخر صاف زده:

بزرگترین مشکل جامعه بشری اینه که بامزه تعریف‌کردن یه چیز بی‌مزه، امتیاز مثبتی نداره. وقتی نمی‌فهمن متاسفانه. در صورتی که های تِک رو الکی الکی بزرگش کردن. فرض مثال، شوما در نظر بگیر این برادرای ما توی ناسا، صُب تا شب زحمت می‌کشن، عرق جبین می‌ریزن، که چی؟ که برن مریخ. خب نکن نوکرتم. نکن. زمین رو به […] دادی بس نبود؟ می‌خوای بری کره‌های آسمانی دیگه رو هم لاجرم به […] بدی؟ برای بنده پر واضحه که «و اذا دخل الاسترونات علی مریخ، افسدوها…» مگه شوما هی نمی‌گی پیشگیری بهتر از درمان؟ خب کرکره ناسا رو بکش پایین، بیا دورهمی بخندیم، بخندونیم و از دردای تزریق شده به جان جامعه بشری بکاهیم.

طرف تو خودِ آلمان، تو خود ژرمنستانِ بزرگ، یا به تعبیر صحیح، جرمنستان، تو دل تمدن صنعتی، تو مهد تمدن تکنیکی، داره صدای گریه‌ش درمی‌آد که وضعیت مناسب نیست. بعد اینجا طرف چارنعل می‌تازومه جانبِ راهِ طی‌شده تمدن تکنیکی. هی می‌گه بریم، بریم، قله اون‌وره… حالا به‌ش بگو قبله اون‌وری نیس. حالی‌ش نیس.

حقیقتا آدم غبطه می‌خوره به دوره غارنشینی. گرامی باد یاد و خاطره‌ش. همه سر یه سفره، دورهم، یه لقمه نون و دایناسور می‌خوردن. زبون‌شون مشترک، همه زنگا، زنگ نقاشی. ریاضی نبود، فلسفه نبود، فمینیسم و نیهیلسم و این قبیل صوبتا نبود. وضعیت حجاب هم تکلیفش روشن‌تر از حالا بوده گویا.

ببین، بردار بودا از رنج زندگی می‌گه و هیدگر از رنج ذاتی زندگی می‌گه و آقایون دیگه از نکبت ذاتی زندگی می‌گن و از قبض و بسط‌هایی که دیگه بسطش تموم شده متاسفانه و ما مثل همیشه دیر رسیدیم و فقط قبضش مونده الان. اینجاست که نقش محوری و شغل استراتژیک گل‌واژه‌نویسی در جایگاه حقه‌اش مستقر می‌شه. باس یه نفر باشه که با زر زدناش متذکر بشه اینا همه‌ش شوخیه. شوخی رو جدی بگیری، اذیت می‌شی. هر چی هم تو دلت گفتی، خودتی.